X
تبلیغات
سفید تا بینهایت f

آدمهای دورو برم سفیدند لکه ندارند حتی خاکستری هم نیستند تا بینهایت سفیدند با رگه های نور


تعطیل تا اطلاع ثانوی...




+ تاريخ چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 13:40 نويسنده فاطیما
-نیم ساعت وقت داریم
بیا چشم هامونو ببندیم و از رویاهامون بگیم
اول من بگم
میدونی همیشه آرزو داشتم یه خونه داشته باشم
وسط شهر باشه توی همون شلوغیا آروم ترین جای زمین باشه
نمیخواد زیاد بزرگ باشه اگ خیلیم کوچیک باشه ولی یه بالکن بزرگ داشته باشه خیلییی خووووبه
یه بالکن بزرگ که توش یه میز و 3 تا صندلی بذارم و دیوارش سبز سبز باشه از پیچک
که عصرا توبشینی توش و چای بخوری و من برات ویولن بزنم
یه آشپزخونه کوچولو هم داشته باشه که بوی کوکو سبزی های معرکه زهره و چای سبز بده
یه فرش قشنگ دست باف هم  از تبریز بخرم بندازم کفــِش از اون فرشا که نقش گل هاش خیلی ریزه و هزار سال هم که نگاش کنی نتونی راز گل هاشو کشف کنی
بشینیم رو فرشمون تخته بازی کنیم تو و زهره باهم، من تک
دوس دارم دیواراش پر باشه از نقاشی ،مینیاتورهامو کنار قشنگ ترین کوبیسم پیکاسو همون ویولنه بنشونم رو یه دیوار
تابلوی شب پر ستاره رو بزنم به دیواری که شبا زل میزنم بهش تا خوابم ببره و تا صبح سر بخورم رو نقش باد هایی که توش میوزه
یه گرامافون هم داشته باشم باهاش اپرای فانتوم و سوان لیک گوش بدم.
دلم میخواد از دیواراش آرامش بریزه و آواز
از این خونه های قدیمی ساخت باشه ک بسکه دیواراشون کلفته صدای بوق ماشین توش نمیاد.
هر روز صبح تا ظهر توش آرامش و سکوت و خلسه باشه
با چوب برام یه کتابخونه بزرگ بسازی همه ی کتابامونو بذاریم توش و دعوامون بشه سر اینکه کتابای سارتر تو باید طبقه بالا باشه یا همه کتاب های دیگه که من دوسشون دارم
عکس نیچه رو بزنم به دیوار و تو هی غر بزنی که چرا من انقدر سیبیلاشو دوست دارم و هی حسودی کنی به سیبیلای نیچه 
یه تلوزیون هم داشته باشم و من و تو وزهره لم بدیم جلوش هزار بار سرگذشت شگفت انگیز امیلی پولین رو ببینیم
.
.
-فرناز...فرناز.. چشماتو بستی گوشاتم نمیشنوه... گوشیت داره زنگ میخوره ها

-آاااه...منشی شرکته..الو...بله؟

-خانوم امیری  وقت ناهار و نماز تموم شده لطفا سریع تر بیاین تو اتاقتون رییس دو دقیقه پیش اومد پرسید کجایین من نگفتم کافه تریای پایین شرکت دارین قهوه میخورین وخیلی کارای دیگه میکنین که خودتون بهتر میدونین... مثل همیشه بهتون لطف کردم گفتم رفتین نامه هاتونو تحویل بدین .. زود بیاین تا من نرم زیر سوال...

-بله لطف کردین همین الان میام..





پ.ن:با تشکر از حمید عزیزم از نوع هامون...با تشکر از صادق عزیزم از نوع هدایت... و حتی با تشکر از بوفی که چشم هایش کور بود...



+دیروز خیلی اتفاقی 3ساعت بعد از نوشتنن این پست فهمیدم سالگرد خسرو شیبایی عزیزه(28تیر) و واقعا متعجب شدم و انگار با همون صدای مسحور کنندش دم گوشم میگفت داستانتو خوندم دخترکم... انگار روحش توی هوا جاری بود ...عمو خسرو اگه هنوزم میخونی باید بهت بگم دوستت  دارم...

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 15:21 نويسنده فاطیما |

زیبا نبود. زشت هم نبود. دانشگاه رفته بود.بی سواد نبود..بیکار نبود .تایپیست یک شرکت تجاری بود.خوشبخت نبود ولی بیچاره هم نبود.هیچ وقت تنها نبود.مادرش همیشه همراهش بود.ولی به واقع همیشه تنها بود.هیچ وقت عشق را تجربه نکرده بود.32 سالش بود.زندگی اش خیلی یکنواخت بود.سرتاسرش تکرار بود.از روزهای تکراری خسته بود.خودش همیشه میگفت گرفتار روزمرگی بود.
عصر شنبه 10 اردیبهشت که در حال برگشتن از شرکت بود،تصادف کرد و مرد.
عصر شنبه "بود و نبود" هایش به پایان رسید.


پ.ن:این مینیمال در شرایطی به ذهنم خطور کرد که  کاغذ نداشتم و توی کیفم تنها یه خودکار به عنوان ادوات نوشتن وجود داشت .در حالی که به شدت از بهم خوردن جمله بندیش میترسیدم و در کمال استیصال توی کیفمو میگشتم ،کاغذ قرمز رنگ پریده ی "تک تک" بهم لبخند زد و نهایتاً کل این رو روی سمت سفید کاغذ "تک تک" نوشتم و در آنجا بود که به بصیرت "آقا" پی بردم چرا ک هنگام خریدن "تک تک" دودل بودم که "کیت کت" بخرم یا "تک تک" که فرمایش "آقا" رو به خودم متذکر شدم که ای فاطی پس حمایت از تولید ملی چی میشه؟در نتیجه ویفر شکلاتی "تک تک" رو خریدم و الان هم بسی خرسندم چرا که اگه کیت کت میخریدم کاغذ جلدش جنس خوب و روغنی بود نمیشد روش نوشت
!

+ تاريخ یکشنبه هجدهم تیر 1391ساعت 18:59 نويسنده فاطیما |

یکشنبه شب مهمان بودیم،منزل عمه عزیز،دیروقت برگشتیم فکر میکنم نیمه شب بود که رسیدیم به محض رسیدن لباسم را درآوردم و با آرایش و بدون مسواک زدن ولو شدم روی تخت از خستگی نفهمیدم کی خوابم برد .
ساعت حول و حوش 3 یا 4 بود که  از خواب پریدم و دیدم رافائل به شکم خوابیده و صدای خر و پفش همه جا را برداشته ،تشنم بود خیلی تشنه بودم شب دیر وقت برگشته بودیم لباس هایمان را دراورده بودیم و دمر افتاده بودیم و مرده بودیم از بین انبوه وسایل روی زمین آپارتمانش جای پا پیدا کردم و به وسط اتاق رسیدم.سردم شد و لرزیدم به خودم که نگاه کردم دیدم تقریبا چیزی تنم نیست یک ملافه برداشتم گیج بودم و گنگ، انگار میدانستم ایرادی وجود دارد انگار به چیزی شک داشتم ملافه را دور تنم پیچیدم و به اشپز خانه رفتم پایم گیر کرد به ظرفی و صدایش بلند شد صدای خواب آلود رافائل بلند شد:*natalie! Que 'est que tu fais natalie?  از لحنش خندم گرفت گفتم  **Je bois de l'ean گفت***Aha, retune vite واقعا خندم گرفته بود آب را که خوردم دهنم بد مزه شد تازه یادم افتاد مسواک نزده بودم ، به دست شویی رفتم و چراغ را که روشن کردم صورت سفیدم را دیدم با ابروهای پهن و موهای صاف قهوه ای تا سر شانه مسواک زدم و برگشتم به تخت خواب. کمر رافائل به طرز عجیبی نور کم  تیر چراغ برق توی کوچه را که از پنجره تو افتاده بود منعکس میکرد دستم را روی کمرش گذاشتم سرد بود میدانستم عاشقش نیستم و شاید همین فردا شب روی این تخت نخوابم چشم هایم را بستم و خوابم برد.
صبح با صدای آلارم گوشی که برای بار چندم بود به صدا در می آمد از خواب پریدم ساعت یک ربع به 7 بود و طبعاً دیر شده بود ولی به قدری منگ بودم که نمیتوانستم از جایم بلند شوم به اطراف نگاه کردم اتاق خودم بود کتابخانه های خودم گلدان آویزان از سقف تابلوی آبرنگ گلدان و انار سیماچه های سیاه و سفید روی دیوار ترمه ی روی تاقچه... از جایم بلند شدم. مانتو و شلوار و جوراب و مقنعه و از در زدم بیرون توی تاکسی از فرط استیصال گریه ام گرفته بود نمیتوانستم هضم کنم که هستم ؟  من فاطیما ام که دیشب خواب دیدم ناتالی فرانسوی شده که توی آپارتمان دوست پسرش دمر افتاده و نصف شب از تشنگی از خواب میپرد اگر اینطور است چرا دیشب شکل خواب نبود چرا من رافائل را میشناختم چرا جملات فرانسوی اش را فهمیدم و خودم هم به فرانسه جواش را دادم  در حالی که کل فهم فرانسه من در بونژو موسیو و ایپوق توب  و ... خلاصه میشودچرا میداستم که عاشق رافائل نیستم چرا صورتم در آینه شکل خودم بود فقط ب غایت سفید تر و بیروح تر از چهره ی شرقی کنونی ام چرا دیشب شکل خواب نبود ؟یا من ناتالی هستم که الان خواب میبیند فاطیما شده و با حجاب اجباری کشور اسلامی اش توی تاکسی نشسته در حال رفتن پی بدبختی اش است اگر این درست است چرا الان شکل خواب نیست چرا صدای زن خرسند رادیو برنامه صبح بخیر جوان ایرانی را میشنوم؟چرا دارم به دیشب فکر میکنم؟یا شاید ناتالی همزاد فرانسوی من است که گوشه دیگر این دنیا زندگی میکند؟امکان دارد دیشب نیمه های شب تصویر کوتاهی از آینده ام را دیده باشم بعید نیست در کمتر از 10 سال دیگر فرانسه باشم و با پسری زندگی کنم که تلفظ فارسی اسمم برایش سخت است و ترجیح میدهد ناتالی صدایم کند شاید شاید شاید
راننده تاکسی گوساله 100 تومن بیشتر ازم کرایه گرفت از بس فکرم مشغول بود نتوانستم خِرَش را بگیرم در رفت...اه...

 
*:ناتالی!چیکار میکنی ناتالی؟

**:آب میخورم!

***:آها، پس زود برگرد!

پ.ن:با تشکر از مردی که خواب دید شاپرک شده و تمام عمر به این می اندیشید که مردیست ک خواب دیده شاپرک شده یا شاپرکیست که خواب مییبیند انسان شده.

پ.ن2:هر اول شخصی لزوماً خودم نیستم!این در پست های قبل هم برقرار بود!گاه گداری خودم بودم فقط گاه گداری!

                         

+ تاريخ جمعه نهم تیر 1391ساعت 2:2 نويسنده فاطیما |
پر از بغضمو کینه پر از نفرت قول داده بودم که بخندم تا همه چیز درست شه ولی این بغض از صدای خفه شده ی خنده هامه دیشب هر چه کردم نشد که بخندم دیشب قدر 17سال رنج کشیدم نشد بخندم...

آخر خرداد _نون 700 تومن _ تعلیق چشمه_ ولایت مطلقه_ اوین_ ایران_ خودسوزی_ خیمه شب بازی _ اصلاح طلبای خائن_ روز حسین_ خاطره های ثالث زیر تیغ جلاد ارشاد_ نسرین ستوده_ سر پل حافظ_اپوزیسیون_ دوران طلایی امام_لیلا قبادی_ کهریزک_ فریاد_ کوی دانشگاه_انتصابات_گشت ارشاد_ 18 تیر_ یارانه_خانومی دوچرخه سواری ممنوع_ تو دهنی_ دولت تعین شده_ م.ر اختلاس_ فتنه_ مید این چاینا_بشار اسد_ مسکن مهر_ 6تیر 1360_ فریاد خاموش _من_ تو _ ما _ سکوت _ خفه خون_خفه خون _خفه خون_خفه خون _خفه خون....

پ.ن:اگر دوست دارید توی کامنت هاتون عبارت های جا افتاده رو به این 41 عبارت اضافه کنید.

پ.ن:ساعت 2:43 دقیقه زنگ بزنه با صدای بغض آلودش چیزایی رو بگه که حتی تو بیداریم هضم کردنش سخته چه برسه به توی رخت خواب و وسط خواب...همه چیزای بد باهم میاد سراغت...

+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 16:26 نويسنده فاطیما |
با سردرد از یک خواب 14 15 ساعته بیدار شوی..

دوز سرخوشی ات بالا بزند...
به چهره ات در آینه زل یزنی و بخندی به ریمل های ریخته ات که تا شعاع 2 3 سانتی اطراف چشم هایت را سیاه کرده...
به یک نقطه ی سرخ روی بالشت خیره شوی...
بعد بفهمی که رژ لب و است و قهقهه بزنی ...
لباس خوابت را با دستت بگیری و شبیه یک لباس شب کوتاه توری و سفید کنی و برقصی..
به شیوه بومیان آفریقایی انگار که دور اتشی برقصی..
موهایت را با دست جمع کنی و جلوی اینه برای کسی که توی آینه به تو خیره شده لوندی کنی و تلو تلو بخوری..
تلو تلو بخوری تا آشپز خانه و نسکافه  و آب ولرم را با هم قاطی کنی شکر و کافی میت پیدا نکنی زهرماری را که درست کردی با یک حرکت فرو بدهی....
 به اتاق برگردی خودت را کش بدهی شاید از شر درد لعنتی بدن رها شوی...
رها نشوی باز هم رون هایت ذق ذق کند و شانه هایت از جا کنده شوند...
صورتت خیس خیس باشد از عرق سرد...
به خاکستر اسی لبه پنجره نگاه کنی که دو هفته است آنجاست و قهقهه بزنی....
با صورت روی تخت بیافتی و بخندی، نفس کم بیآوری به سکسکه بیافتی...
هیک
به این نتیجه برسی  که: زندگی ندارد ارزشش را که جدی بگیری هر تزش را...
هیک
این جمله ات را هی ریتمیک تکرار کنی و بعد از سر ذوق بخندی همانطور دمر...
هیک
زندگی ندارد ارزشش را که جدی بگیری هر تزش را...
هیک
زندگی ندارد ارزشش را که جدی بگیری هر تزش را...
هیک
زندگی ندارد ارزشش را که جدی بگیری هر تزش را...
ههههعه هیک هع!  

+این ...شر میطلبید ایگوازو را، دلنگ دلنگ های مرموز مثلث(نوعی ساز) اش را صدای رمز آلود هارپ اش را .اصلن این آهنگ معنای واقعی فلسفه ی وجودی من است. اصلن به دقیقه ی00:01:04 اش که میرسی حس میکنی یک عدد گوسفندی که آرام خوابیده و این دلنگ دلنگ ها صدای زنگوله گوسفند های دیگر گله است. اصلن بعد این اهنگ تو میفهمی زندگی گوسفند وارت ارزش جدی گرفته شدن ندارد. اصلن وقتی با هجوم دلنگ دلنگ ها مواجه میشوی میفهمی مُردی  و یک عالمه زنگوله ی ریز پایین تابوتت اویزان شده در حالی که تو آرام توی تابوتت دراز کشیده ای مشغول مُردگیت هستی،نهایتا ً به این میرسی که این زندگی که نه مردگی ارزش جدی گرفته شدن را ندارد.اصلن وقتی به وسط هایش میرسی میفهمی یک فاحشه ی دو رگه ی آرژانتینی هستی که داری به دهه شصتم زندگی ات نزدیک میشوی و صدای دلنگ دلنگ النگو هایت که اتاق را پر کرده دیگر به کارت نمی آید و فکر میکنی زندگی ات ارزش جدی گرفته شدن ندارد.اصلن هیک. اصلن زندگی ندارد ارزشش را که جدی بگیری هر تزش را...

+با تشکر از گوستاوو سانتائولایا و سالوادور دالی عزیزم!

+هرچه میگذره بیشتر به این نتیجه میرسم که من می باید یه دختره لاتین می بودم با موهای سیاه شبق گون و پوست شکلاتی و چشم های درشت مشکی متعجب و حرارت وصف ناشدنی همشیگی بدنم از همان هایی که گوستاوو وقت نوشتن اهنگ هایش و سالوادور در حین کشیدن تابلو هایش به آن فکر میکردند در حق من ستم بزرگی روا شده من باید یک دختر لاتین می بودم!باور کن اگر یک دختر لاتین بودم به تو میفهماندم عشق یعنی چه!

+عنوان آنقدر ها هم بی ربط نیست این ها شاید در صبح که نه ظهره بعد از متامورفیسم رخ بدهد...

+ تاريخ سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 2:33 نويسنده فاطیما |

جلبمان کردند، برادران زحمت کش نیرروی انتظامی، به جرم اینکه روی دامنمان پونه بود و گیس گلابتون بودیم
سرمان را انداخته بودیم پایین آرام آرام میرفتیم، از قائم مقام روانه شده بودیم پیاده تا برسیم به متروی هفت تیر ناغافل گیرمان انداختند نرسیده به مترو!

ون نیروی انتظامی!

همیشه حواسم را جمع میکردم با این اخویان و اخوتی هایمان رو به رو نشوم نمیدانم چی شد ندیدمشان دم کلیسا استترار کرده بودند.

چند عدد لیدی را گرفته بودند که ماراهم شکار کردند.
یه اخوتی سیبیلو که انگار مبتلا به هاری بود گفت به داخل ون برویم ما هم شاکی شدیم.
گفتیم چرا ؟

گفت بشین صدات درنیاد.

عجیب شاکی بودیم.

گفتیم به چه جرمی؟
گفت یک نگاه به خودت که بیاندازی میفهمی!
گفتیم کجای این لباس بلند و گشاد ما جلب شدن دارد(یک عدد پیرهن بلند قرمز پوشیده بودیم که سر یقه و آستین هایش به شیوه ی ترکمن ها سوزن دوزی شده بود و یک جلقه کوتاه رویش که گل های ریز پونه و برگ داشت با یک عدد جین آبی و شال مشکی ترکمن با گل های سرخ)
گفت جلب توجه میکنی خانم بشین توی ون صدات درنیاد.
بقیه لیدی های توی ون هم اصلا وضع بدی نداشتند یکی به خاطر لاک پا دیگری به خاطر جوراب شلواری و آخری هم به جرم آستین کوتاه .
نشستیم و شروع کردیم بلند بلند غرغر کردن.
که این چه وضعش است و حماقت را به حد اعلا رسانده اید و ریدم پس کله باباهایتان ملت نون ندارند بخورند گل گلی بودن لباس من خار چشمتان شده.
ادعای اسلام دارید ؟؟
امر به معروف و نهی از منکر؟؟؟
یک عدد اخوی آمد .
گفتم: جرم من چیست؟
گفت: لباست جلب توجه میکنه.
گفتم :با غرب گرایی مبارزه میکنید؟ از این لباس ایرانی تر پیدا کردی بده من میپوشم حتمن باید خودم را بپیچم توی چادر مشکی خوشتان بیاید.
گفت: موهاتو درست کردی گذاشتی بیرون!
گفتم کجای این موها درست شده است؟!!!!!!
گفت: خانوم ما روزی 100 تا مثل شمارو جلب میکنیم خوب میدونیم چه کار میکنین با خودتون(با افتخارم میگفت)
با چشم های از حدقه درامده گفتم: چیکار میکنم؟!!!!!!!!!
گفت: اتو میکنین موهایتان را این جوری لخت میکنید میریزید بیرون جوون های مردم رو از راه بدر کنید
گفتم : "عنتر"(توی دلم) موهای خودمه خلقت خدای خودت 100 درصد طبیعی!
گفت : من نمیدونیم تو کلانتری تعهد میگیریم و جریمه بعد یکی از والدینتون میاد اجازه میدیم برید.
گفتم: من هم میتونیم ازتون شکایت کنم من هیچ یک از قوانین پوشش توی کشور رو زیر پا نذاشتم.
گفت: حرف نباشه .
گفتم: آخرین هشدارمو بهتون میدم اگه کارو به جای باریک بکشونید براتون سنگین تموم میشه.
بقیه لیدی ها زار میزدند و التماس میکرند و من هم با اعتماد به نفسی مثال زدنی گفتم:
"دوستان هیچ کاری نمیتونن بکنن دو دیقه دیگه ولمون میکنن" و لم دادم توی ون.
اخویان و اخوتی ها با هم دیگر حرف زدند و همان اخوی که میدانست ما با خودمان چه کار میکنیم با انگشت مرا که داخل ون بودم نشان داد و چیزی گفت.
فهمیدم قضیه چیست.
در آخر یکیشان اومد گفت خانوم شما بیا اینجارو امضا کن برو.
پیاده شدم امضا کردم و گفتم بقیه اون خانومارم ول کنین برن و اخوتی گفت فضولیش به تو نیامده اونا باید جریمه بدن .من هم با اسم س.اسماعیلی(نام مدیر مدرسه ای که ازش نفرت داشتم) امضا کردم و توی جوی کناری تف کردم و آرام آرام به راهم به سمت مترو ادامه دادم!


کنار شهر آینه جنگل سبز شیشه بود / برای گیس گلابتون اونروز مث همیشه بود
پونه میریخت تو دامن تا مادرش چادر کنه / میرفت که از بوی علف تمام شهر رو پر کنه
 غافل از اینکه راهشو جادوگره دزدیده بود / رو صورت خورشید خانوم خط سیاه کشیده بود
قصه ی جادوگر بد که از کتابا میومد / نشسته بر منبر خون عاشقا رو گردن میزد
پای همه گلدسته ها دورباره اعدام صدا / دوباره مرگ گل سرخ دوباره ها دوباره ها
حریق سبز جنگلا به دست کبریت جنون / از کاشی های آبیمون سر زده فواره ی خون
آهای آهای یکی بیاد یه شعر تازه تر بگه / برای گیس گلابتون از مرگ جادوگر بگه
تا شعر گیس گلابتون یه شعر پر امید باشه / آینه های تو به تو هرکدومش خورشید باشه


پ.ن:اینجا رو ببینید منم دست اندر کار بودم تو تهیه عکس!

 
پ.ن:کامنت هارو باز گذاشتم یه کاری نکنین به غلط کردن بیفتم و به نتیجه ای برسم که علی مردان خان در واپسین لحظات عمر مجازیش بهش رسید(که ملت ما اصلا جنبه ی آزادی ندارند) با تشکر از شما دوستان عزیز و با جنبه!

صمد آقا نوشت:آزادی میدُم آی آزادی میدُم هیشکی نموتونه مث مو آزادی بده کامونت با بذاره!

 

+ تاريخ یکشنبه چهاردهم خرداد 1391ساعت 21:48 نويسنده فاطیما |

اسمش لیلاست سنش زیاد نیست نهایتاً بیست و اندی...یک ماه پیش ژاله بود وقتی آقای دکتر از او خواست تا ابد باهم باشند... پیش تَرَش سمیه بود وقتی علی وقت و بی وقت فحشش میداد و توی گوشش میزد... هر پنج شنبه عصر نگار میشود وقتی محمدرضای پاپتی ساعت ها بی حرکت نگاهش میدارد تا پرتره اش را بکشد و بفروشد و پول اجاره آپارتمانش را بدهد...چند وقت پیش سایه بود وقتی یک ساعت و نیم توی مترو سر پا می ایستاد که برسد به خانه ی نوید که جردن شمالی مینشست.. نیمه شب ها از یک که بگذرد گلناز میشود و سیاوش تا سحر برایش شعر میگوید و  او هم اشک میریزد.. هر چند ماه یک بار سارینا میشود و اسکیت هایش را بر میدارد و با دوست پسر تینیجرش میروند فیلد بازی که پشت سروستان های پاسداران است و بعدش هم میروند شهرک تا نیمه شب دور دور میکنند...توی دانشگاه تیناست و پدرش مدت هاست انگلیس است مادرش متخصص زنان است و همه هم دانشکده ای ها یش  دوست دارند با او باشند.. یه وقت هایی رها میشود و با هامون به حلقه ی دوستان هنرمندش میرود و سیگار میکشد و لابه لای حرف هایش میگوید این روزها فضای دنیایش عجیب گروتسک شده..وقتی یک خانوم مسن توی تاکسی یا مترو از او میپرسد مجرد است یا نه نامش فاطمه است...فصل سرما که میاید یکی دو جمعه از صبح تا عصر عسل میشود وقتی از ایستگاه های مرتفع پیست های شمشک یا دیزین لیز میخورد پایین ..سمانه بود وقتی با پسرک شهرستانی کارمند شرکت نفت روزهایش را شب میکرد و 30 ام هر ماه نصف حقوق پسرک به حسابش ریخته میشد.. مسعود همیشه میگوید او الهه است..بعضی عصر ها که به مرکز توانبخشی کودکان موسسه خیریه یاوری میرود خاله پریزاد میشود.. پای حدیث نفس و خلوت با خود که وسط باشد خودش را سروناز خطاب میکند...هیچکس نمیداند او کیست حتی خودش...

"شاید لیلا نام تمام زنان سرزمین من است..."

پ.ن:ایده ی این داستانک را از زمان های بسیار دور در ذهن داشتم شاید اقتباسی باشد از یک داستان کوتاه که سالها پیش در یک مجموعه داستان کوتاه خواندم و هیچ چیز به غیر از این که راجع به نام های یک زن بود از آن داستان به خاطر ندارم نه نام نویسده نه نام داستان نه حتی نام کتاب فقط خاطره ی مبهمی از از اسم اصلی زن دارم که چیزی مثل سوزی یا سوزان بود که از آن هم مطمئن نیستم!

+ تاريخ یکشنبه هفتم خرداد 1391ساعت 13:14 نويسنده فاطیما |
دو روز پیش جعفر خبر شهادت صابر حیدراوغلی را آورد این صابر 4 سال پیش ناظم مدرسه ای بود که من معلم اول تا پنجم اش بودم حوالی روستای سورباغ بین اردبیل و تبریز پسر خوب و بسیار فهمیده ای بود جعفر میگفت سال پیش خرداد اعزام شده بود! یادم رفت از جعفر بپرسم زن داشت یا نه خاطرم میاید دختر عمه اش را دوست داشت...بعد از خبر شهادت صابر تا همین امروز فکرم درگیر بود درگیر این بازیه احمقانه درگیر تمام  این کثافت کاری ها درگیر این جنگ تمامی ناپذیر  که تنها قربانی اش من و صابر و خلق بدبختیم  ...
شعار جنگ جنگ تا پیروزی تا مغز استخوانم را میسوزاند.پیروزی؟؟ ایران پیروز؟؟ ایران بدون این غیرتمندان فهمیده ای که هر روز زیر رگبار گلوله جان میدهد مگر میتواند پیروز باشد اکبر قصاب مانده "میاب" اگر نباشد روستا بی قصاب میماند ولی من معلم در جبهه ام نه به اجبار کسی نیامده ام دلم طاقت در خانه ماندن نداشت آنهم در تابستان که درس و مدرسه تعطیل است و دوستانم همه در جبهه .میدانم فردا روز من و تمام دوستان من تکه تکه میشویم ایران در دست اکبر قصاب ها رها میشود...
اتوبوس بستان آباد دیشب رسید 40 نفر بچه که بلد نیستند اسلحه به دست بگیرند ...آموزش هم که فعلا تعطیل است و دو روز دیگر عملیات، همه ی این بچه ها میروند خط مقدم و با اولین آتش بعثی ها میمیرند..بوی شهادت میدهند طفلی ها.
 دیشب و پریشب نا آرام بود برق نبود نتوانستم بنویسم دلم بسیار برای فریده تنگ شده تنها آرزویم سلامتی اش است با خود میگویم اگر جنگیدنم اجری دارد پیش درگاه حق اجرش سلامتی فریده باشد..چشمان معصومش لحظه ای رهایم نمیکنند شاید آخر هفته برگردم تبریز،برای همیشه!
کتاب هایم تمام شده اند مادر را آورده بودم و خاطرات  ماکسیم گورکی  و یک کتاب از فالاچی که از کتابخانه پدر فرزانه** برداشته بودم که گم شد و بسیار ناراحت شدم شاید بروم تهران کتاب را بخرم و برگردم تبریز، حتما به تهران میروم برای فریده لباس و عروسک میخرم و برای حسن هم ماشین میخرم (تفنگ هم دوست دارد ولی نه برایش اسلحه نمیخرم) لعنت به این جنگ فکرشان هم قلبم را به درد می آورد.چند روزیست کتاب ندارم از یکی از برادران کرد مناجات های کردی گرفته ام میخوانم از او میخواهم برایم معنایش را بگوید البته اکثرش را میفهمم کتابچه ی کوچکیست و لحن غریب آن بسیار با هوای این روزهایم هم خوانی دارد.
از خدا تمامیه هرچه سریعتر این جنگ را میخواهم به خاطر اشک چشم مادران این جوانان و این خلق بیگناه و قربانی. نیم ساعت دیگر کلاسم شروع میشود بچه ها در گرما منتظرند.***
تابستان 65
اروندکنار 

                                                                                                                   
تکه ای از خاطرات پدرم در جبهه که دفترچه اش را در  خانه تکانی عید پیدا کردم و چندروز پیش خواندمش خیلی جذاب بود خیلی و این نوشته هم با آنکه خاطره یک روز است برگزیده چند روز مختلف هم به آن اضافه شده و اندکی جملاتش را پس و پیش کرده ام  !

*فریده خواهرم از سرمای شدید روستای جعفر آباد محل تدریس پدر  و مادرم تب و تشنج میکند در آن زمان مقطع راهنمایی روستا را پدرم مدرسش بود و ابتدایی هم مادرم و امکان ترک روستا برایشان نبود و زمانی که پدرم در جبهه میجنگید خواهرم تحت درمان بوده!

**فرزانه مادرم است!

***در صفحات قبل دفترچه توضیح داده بود که پدرم و چند نفر از دوستانش کلاس های نهضت سواد آموزی برای اوقات بیکاری در جبهه برای بی سواد ها ترتیب داده بودند.

مسئلتُن نوشت:دوم خرداد رو بخندیم؟

+ تاريخ دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 21:51 نويسنده فاطیما |
نخواهم نوشت...

تا مدتی نا معلوم...

سکینه گفت خیلی وقته از خوندنت کف نمیکنم (از نامه ی میس پولینا به بعد) چرند و پرند هایی دارم ولی کف برانگیز نیستند لیکن عمومیشون نمیکنم....


بعدا نوشت:به اون ساعتی که زیر پیوند هامه نگاه کنید هین جا چپتون زیر آدرس وبلاگای خودتون،شش تا آدمک اجیر شدن که زمان رو نشون منو تو بدن، کدش رو از وبلاگ پرزیدنت مهشید دزدیدم،وقتی دیدمشون یه غم عجیبی گرفتم مث وقتی که اولین بار انیمیشن "el empleo" اثر Santiago Bou Grasso رو دیدم ....ضربه ی آخری که انیمیشن میزنه رو یادم اومد و به این فکر کردم که وقتی این شش تا آدمک ساعت رو به من نشون میدن من قراره نقش پادری رو واسه کی ایفا کنم..؟اگر نمیفهمین چی میگم این انیمیشن فوق العاده و 6 دقیقه ای رو نگاه کنید.

+ تاريخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:35 نويسنده فاطیما |
اسمش را نمیدانم ولی یحتمل با آن صورت گرد و چشمان ورقلمبیده و خیره چیزی جز شهین نام ندارد،اسم شوهرش هم حتما علیرضاست چون لاغر است و دراز و همواره ته ریش دار .کلا 3یا 4 بار  چشمم به جمالشان روشن گشته آنهم 7صبح وقتی علیرضا 206 سفیدشان را در پارکینگ عقب جلو میکند تا بروند سر کار و زندگیشان،ولی تا دلتان بخواهد صدایشان را میشنوم وقتی دعوا میکنند شانس گل و بلبل من اتاق خوابشان دقیقن رو کله ی اتاق بنده است وصدای دعوایشان که بالا میرود در بالکن باز میشود و شهین شکوفه های جوراب به سر شاخه درختان هدیه میکند و تر میزند به ویوی دل انگیز اتاقم...به ناگه 3عدد پنجره ی بزرگ با منظره ی درختان و جوانه های سبز و چمن های با طراوت و تکه ای از پیچ جاده و آوای پرستو های عاشق (در کل یک تابلوی تمام و کمال ایده آلیسمی) سوییچ میشود به یک  داداییسم مضحک با رنگ های نئو امپسیونیسمی و با تم این موسقی روی متن :بازم که جوراباتو نشستی...لج میکنی؟؟...دختر بابام نیستم اگر بشورم میندازمشون دور برو نوشو بخر..(با صدای بال یاکریم هایی که با هر شلیک جوراب پر میکشند و میروند)
پ.ن:دلم میخواهد یه آهنگی تو مایه های ساوند تراک های امیلی بگذارم و دور خودم بچرخم و برقصم و بعد در بالکن را باز کنم جوراب های علیرضا را با نوک انگشت هایم بردارم و بشورم و بگذارم دم درشان..از همان کار هایی که امیلی میکرد...حیف جوراب های کثیف خودم زیر تخت به من لبخند میزنند!
+ تاريخ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 18:14 نويسنده فاطیما |

امروز در خدمت شما هستم با بحث بهار عربی و انقلاب های متوالی در کشور های عربی حاشیه خلیج فارس و غیر حاشیه خلیج فارس ،رسانه های ایران که به درستی که به راستگویی شهره اند اذعان داشتند که سر منشاء و جرقه این انقلاب ها انقلاب سال 57 ایران است همان انقلابی که در طی آن محمدرضا پهلوی را از قدرت بر انداختند ،محمد رضا شاه پسر رضا شاه پلوی بود که شاه مقتدری تشریف داشت،البته که عده ای لقب دیکتاتور را به وی اطلاق کردند که بررسی صحت و سقم این حرف در حیطه ی تخصص من نیست و تخصص من کلا بررسی مسائل سیاسی نیست چرا که میگویند سیاست بی پدر و مادر است گفتم بی پدر و مادر یاد (به ظاهر)دوستی افتادم به نام ارمیا که واقعا بی پدر و مادر بود. ارمیا نام یکی از پیامبران الهی است ولی دوست من پیامبر نبود ، به ظن خودش ژورنالیست بود و ذوب در ولایت حالا که از ذوب شدگی در ولایت گفتم بگذارید بگویم از بچه های پایگاه بسیج محل که اِند ِ ولایت مداری اند و مادرم دیده بودتشان که لش به لش ریخته بودند روی هم روز سیزده بدری فیلم گرفته بودند فرستاده بودند برای سالی تاک که سالی تاک هم یکی از برنامه های شبکه ی منو تو است و منوتو هم نام یکی ترانه های گوگوش خواننده پاپ ایرانی است ،گفتم خواننده یاد سوال همیشگی ذهنم افتادم  که آیا به پلاسیدو دومینگو اُپرا خوان محبوب من هم  خواننده میگویند؟؟؟اپرا در اصل نمایش همراه با آواز است و سبک موسیقی نیست،  اصل اپرا نمایش است آواز اپرا خود میتواند سبک ها و گونه های متفاوتی داشته باشد مثلا سبک آن کلاسیک باشد و خود سبک کلاسیک تنها به موسیقی دوره ی کلاسیک(1750-1820) گفته میشود ولی اکثر موسیقی هایی که به آنان کلاسیک میگوییم اصلن کلاسیک نیستند؟ و اینکه لفظ کلاسیک اصلن کار لفظ سنتی را در موسیقی ما نمیکند گفتم موسیقی سنتی یاد استاد شجریان افتادم وه که چه صدایی دارند و چه سازهایی هم میسازند البته که در ساختن ساز کسی به پای استاد یحیی نمیرسد باید یکبار تار یحیی به دست بگیرید تا بفمید من از چه سخن میگویم اسم یحیی همیشه مرا یاد شهرناز یحیی دولت آبادی می اندازد ولی اشتباه نکنید این دولت آبادی با آن دولت آبادی نویسنده کلیدر نسبتی ندارد اصلا میدانستید کلیدر نام کوهی در استان خراسان است من یکبار با قطار به خراسان رفته ام ولی کلیدر را ندیدم شاید اگر با ماشین میرفتم میدیدم ماشین پدر من مدل اش زیاد بالا نیست ولی از آقای همسایه ی مان که بهتر است آخر ایشان ژیان دارند ......

خب دوستان امیدوارم کاملا درک کرده باشید که سر منشاء انقلاب های اخیر کشور ها عربی از کجا بود ....

پ.ن:میتوانستم خیلی بیشتر از این حرف ها بنویسم ولی رحم کردم و حرف غلومی در رابطه با  موجز نویسی را سرلوحه قرار دادم...

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 17:5 نويسنده فاطیما |

دنیای سودی

داستانی درباره ی تاریخ آشپزی

از فاطیمســِتین کــُملدِر

سودابه سراسیمه از پله های آپارتمان بالا میرفت و به نامه ی آخر آشپز فکر میکرد که بوی سیب زمینی در حال سرخ شدن از خانه ی همسایه واحد یک و فسنجون از همسایه واحد دو اورا به اندیشدیدن به مسائلی چون بهترین سایز برای سیب زمینی و فرق سیب زمینی قیمه و سیب زمینی فرنچ فرایز و میزان گردو و مارک رب انار برای فسنجان انداخت و به پاکت سفید رنگ در دستش که صبح به صندوق پست افتاده بود نگاه کرد و با پرسش های آنروز آشپز مرموز مواجه شد:

چه وقت اگر به آشپز خانه وارد شوی کلافه میشوی ؟

چرا باید از قاشق چوبی برای هم زدن غذا در ظرف تفلون استفاده کرد؟

سودی فکر کرد که سوال ها خیلی راحت اند و او پاسخ آنها را میداند اگر وسایل اشپزخانه در جای خود نباشند و پخش و پلا باشند حتما کلافه میشود و اگر با قاشق فلزی هم بزند تفلون کف ظرف کنده میشود و ظرف خراب میشود و مادرش دعوایش میکند البته با خود فکر کرد که احتمالا دلایل دیگری هم وجود دارد که امروز حتما در پاکت یشمی پلنگی ای که عصر میرسد آشپز عزیز آنرا توضیح خواهد داد!

سودی جلوی آینه رفت و خودش را نگاه کرد و به اولین حرف های آشپز فک کرد که حالا دیگر پانزده ساله است و احتمال اینکه هر روز یک نفر برای بردنش از در بیاید هست و اگر آشپزی نداند فردا با مشکلات مهمی از قبیل سرد شدن شوهرش نسبت به محیط گرم خانواده و غر غر های مادر شوهرش و در نهایت طلاق مواجه خواهد شد و اینکه خیلی از دختران هم سن او اکنون در خواب  غفلت به سر میبرند و با مسائل پیش پا افتاده ای از قبیل درس و فلسفه و مساوات حقوق زن و مرد و آزادی های سیاسی اجتماعی و حقوق بشر و اینها سر خود را گرم میکنند ولی خودش اینطور نیست و از این جهت به خود بالید! به چهره اش در آینه نگاه کرد که دوستش پارمیدا میگفت خیلی پسر پسند است و به برجستگی های روی سینه اش که جا داشتند خیلی بزرگتر این از این حرفا بشوند و و چند بار با خودش تمرین بله گفتن کرد :بلــــــــه ...با اجازه بزرگترا بلــــــــــه ..با اجازه پدر و مادر عزیزم و مادر شوهر مهربانم بلـــــــــــه... و بعد خسته شد و منتظر پاکت یشمی پلنگی ماند..

 

سودی عزیزم،امیدوارم از درس آشپزی خسته نشده باشی!

خب وقت نداریم مستقیم میرویم سر اصل مطلب!در نامه قبل راجع به شیرینی نارگیلی و لازانیا حرف زدیم که مباحث سنگینی به شمار میروند و دستور پخت های سخت و پر از مواد اویه داشتند و میدانم اندکی خسته شدی ولی یک آشپز خوب حتما شیرینی نارگیلی های نرم و لازانیا های چرب درست میکند،اینکه روی رسپی های سخت کار کردیم تورا با پدیده ای آشنا کرد تحت عنوان آشپزخانه ی کثیف و بهم ریخته .آن وقت است که تو کلافه میشوی و بی حوصله به آشپزی ادامه میدهی و یک آشپز بی حوصله هرگز بهترین دست پخت خودرا ارائه نمیکند ولی آشپز های خوب در طول تاریخ همواره روی این بحث کار کرده اند و امروز میخواهم تورا با اسطوره ی آشپزی شرق که یک آشپز طبیعی است آشنا کنم رزا منتظمی که آشپزی را به طور آکادمیک شروع نکرد ولی چند کلاس آکادمیک آشپزی را دایر کرد و کتاب بزرگ و ارزشمند هنر آشپزی را از خود به جا گذاشت.

رزا منتظمی

اسم اصلی رزا منتظمی فاطمه بحرینی بود و از آنجا که میدانی در مملکت ما کسانی که اسم های این تیپی دارند هیچوقت معروف نمیشوند نام خود را به رزا منتظمی تغییر داد مثل فاطیمستین کملدر که نام اصلیش فاطمه کمالی و علی اسقندیاری که نام خودش را به نیما یوشیج تغییر داد .رزا در امتحانات نهایی دوره ابتدایی بین مدارس دخترانه و پسرانه شاگرد اول شد. نخستین نسخه کتاب "هنر آشپزی" را در سال ۱۳۴۳ با ۶۰۰ دستور غذایی منتشر کرد. به گفته رزا نوشتن این کتاب بیش از ۲ سال طول کشید. آخرین چاپهای "هنر آشپزی" در دو جلد منتشر میشود و شامل بیش از۱۷۰۰ غذای ایرانی و فرنگی است.

رزا منتظمی نقل کردهاست که از سال ۱۳۳۷ در تهران کلاس آشپزی و شیرینیپزی داشتهاست و هزاران نفر در کلاسهای او شرکت میکردند. این کتاب در زمان حیات این نویسنده بیش از پنجاه بار تجدید چاپ شد. چاپ چهل و یکم «هنر آشپزی» در دو مجلد منتشر شده و بیش از ۱۷۰۰ غذای ایرانی و فرنگی را شامل میشود. کتاب رزا منتظمی در چند دهه اخیر در منزل بیشتر ایرانیها نگهداری میشود و از هدایای معمول به زوجهای جوان میباشد. این کتاب در سالهای جنگ هشت ساله ایران و عراق و دوران کمبود کاغذ و مشکلات چاپ در ایران، برای جلوگیری از فروش بصورت بازار سیاه، با "دفترچه بسیج اقتصادی" فروخته می شد. در هنگام خرید کتاب این دفترچهها ممهور به مهری می شد تا نشان دهنده آن باشد که خریدار سهمیه "هنر آشپزی" را دریافت نمودهاست. فاطمه بحرینی در سن ۸۷ سالگی و در ۱ آبان ۱۳۸۸ در گذشت.در حالی که در کتاب هنر آشپزی هزاران نکته ریز  و درشت از هنر واقعی آشپزی بیان کرده و پاسخ بسیاری از مخاطبای فهیم را داده است برای مثال فرق اساسی بین پیمانه و  قاشق غذا خوری و فرق بین قاشق غذاخوری و قاشق سوپ خوری را با میزان دقیق بیان کرده است رزا منتظمی در جایی میگوید اگر از هر موارد و یا وسیله ای در آشپزی استفاده میکنی بعد از اتمام کار خود در آشپز خانه رهایش کنی وحشتناک ترین آشپز خانه ی عالم از آن خود خواهد شد...آه که چه سخن عمیقی بود میدانی مفهوم اصلی و پیام عمیقی که از لا به لای واژه های این سخن بیرون می تراود چیست؟؟؟

اینکه هر گاه از وسیله ای استفاده میکنی آنرا فورا در جای اصلی خود بگذار این کار اصلا سخت نیست ولی یکی از سخت ترین کار های روی زمین یعنی جمع کردن آشپزخانه را برای تو سهل میکند خب به سراغ مبحث بعدی میرویم که بر خلاف تصور تو به رزا ربطی ندارد و نظریه ای راجع به آن نداشته و من دلیل آنرا از روی تجربیات عوام یعنی همان دانشمندانی که بیهوده در ازمایشگاه ها تلاش میکنند بیان میکنم تفلون از موادی تحت عنوان پلیمر ساخته شده که سازه هایی غول آسا هستند پلیمر در زبان یونان باستان به معنی غول آسا بوده و مولکول های این موادی که در تفلون به کار میرورد از همین پلیمر های ساخته شده و هنگامی که قاشق فلزی روی کفه ی این ظروف کشیده میشود این پلیمر ها از کف ظرف کنده شده و به داخل غذا میروند و از آنجا که سرطان زا هستند این حرکت حرکت بسیار خطر ناکی محسوب میشوند در ضمن در پی تکرار این عمل ظرف تو بسیار زشت شده و جهازت از نویی می افتد.امیدوارم در این نامه به اندکی از سوالات ذهن کنجکاو و کدبانویت پاسخ گفته باشم سودی تو آینده ی درخشانی خواهی داشت میبینم روزی را که مرا به شامی دعوت میکنی که خودت با دستان هنرمندت پختی!تا نامه بعد خدا نگهدار!

 

سودی رو تخت دراز کشید و به نامه ی آنروز فکر کرد و مطالب آنرا در ذهنش حلاجی کرد آشپز مرموز گفته بود آینده ی درخشانی خواهد داشت و از شامی حرف زده بود که سودی برایش خواهد پخت و از تصور این اندکی دلهره به دلش راه یافت ولی بعد به یاد توانایی ها و اتعداد ذاتی اش افتاد و دلهره اش بر طرف شد  و به این فکر کرد که دختران دیگر چه بیچاره اند که هیچ آشپزی رموز آشپزی را برایشان بازگو نمیکند و برایشان نامه نمینویسد و بعد به بخت و اقبال خود درود فرستاد.

 

پ.ن:با تشکر از یوسـِـتین عزیزم از نوع گــُردِر امیدوارم که به کسی برنخوره این طور شوخی کردن با دنیای سوفی!اختصاصاً نوشته شد برای دوستان فلسفه دوست شاید دفعه بعد لذات فلسفه رو انگولک کنم!

 

متولد خواهم شد نوشت:صفحه ی کهنه ی یادداشت های مــــــــن گفـت دوشنبه روز میلاد منه!

                                  اما شعر تو میگه که چشم من........


تولدی که با مجاز آمیخته بود حضار:من سکینه شهره شیرین خرمگس با حضور احسان در جایگاهی نزدیک به من و آاااااااه سـهیل در جایگاهی نزدیک به خرمگس D: مکان: دریچه زمان: پنجشنبه 17/1/91 سه روز بعد از تولدم!
با دکلمه ی شعری زیبا از ابی:دلم مثل یه جعبه است جعبه ی پر جواهر خون ِ به رنگ یاقوت اما خوش ِ به ظاهر حیف که زد و شکستش هرکی به دستش افتاد هرکی به دستش افتاااااد
 شب تولد عشق دلمو هدیه دادم به اون که عاشقم کـــرد منو داد بر باد هدیه رو وا نکرده پس فرستاد دیریدید پس فرستاد دیریدید پس فرستاااد(با صدای سکینه و من و بشکن حضار همراهی میشد)
**لینکا مرض دارن آدرس خودم اولشونه...خودتون درستشونو بتاپید!



+ تاريخ شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 19:56 نويسنده فاطیما |

فرانسوای عزیزم
با امروز 117 روز است که از تو بی خبرم،برای خودم اندوهگین نیستم برای آبروی پدرم هم حتی نگران نیستم من تنها دلهره و نگرانی ام برای توست ،من از جبهه ها بی خبرم نمیدانم ما برتری یافتیم یا دشمن تنها دعا میکنم تنت بار دیگر آماج گلوله قرار نگرفته باشد،فرانسوا عشق من حتی دعا میکنم که ای کاش در فاحشه خانه ای در خیابان بیست و پنجم جنوب پاریس(همان که تعریفش را برایم کرده بودی) تن دخترک فاحشه ای را در آغوش گرفته باشی و آرام بر بستر نرمی لمیده باشی ولی سالم و استوار!
فرانسوا میدانستم میروی من همان بعد از ظهر تابستانی که لنگ لنگان به ایوان خانه مان آمدی و با نگاهی معنا دار و لهجه ی فرانسوی از حال پدرم پرسیدی که در شهر بود و مادر که به خانه خانم آنتونیدا رفته بود تا لباس سربازان را وصله و رفو کند و بعد دستانت را به موهایم کشیدی و گفتی که درخشش گندمزار هارا در آخر تابستان دارد میدانستم میروی.
عشق من قسم میخورم حتی روزی که تن نیمه جانت را به دهکده آوردند ومن در درمانگاه برای سلامتی تو و چند سرباز دیگر دعا میخواندم میدانستم که عاشقت میشوم و تو میروی.
من ساده لوح نبودم ،سرباز 21 ساله فرانسوی هرگز به خاطر عشقش به دخترکی 16 ساله و روس حاضر به ماندن دراین روستای دور افتاده نمیشد میدانستم میروی.
میدانستم میروی اما...
اما..
اما  مگر هزار بار نگفتی دوستم داری؟
فرانسوا به خاطر نمی آوری روزی را که در اتاقک کوچک رختشورخانه لباس هایت را میشستم و مرا غافلگیر کردی و برای اولین بار بوسیدی و گفتی دیوانه وار عاشقم هستی؟
کدام پزشک نفرین شده عقلت را به تو بازگرداند عشق من؟
یاد داری عصری را که بالای سرت نشسته بودم و دعا میخواندم و بیدار شدی و کتاب دعا را از دستم گرفتی و گفتی از چه کسی سلامتی ام را میخواهی پولینای من؟من خدایی جز تو ندارم و دستم را نوازش کردی و گفتی شفای من در نگاه توست و در لب های تو، تن تو انجیل من است انجیلی که باید از بر شود.
چه شد که به خدایت کافر شدی فرانسوا؟کلام مقدس انجیلت را فراموش کرده ای؟
یاد داری نیمه شبی را که با لباس های خیس از رگبار تند بهاری خودت را از پنجره به اتاقم رساندی و گفتی تمام شب در فکرم بودی و اگر یک لحظه دیگر آغوشم را از تو دریغ کنم میمیری؟ فرانسوا نگران توام اگر بازهم نیمه شبی از یاد من دیوانه شدی، فرسنگ ها دورتر از من در پاریس و من نبودم چه؟فرانسوا نگرانم اگر بمیری چه؟
هرگز دلت برای من تنگ میشود؟
فرانسوا یادت می آید وقت هایی را از بوسدینم فارق میشدی و بعد هیجان زده میگفتی دوستم داری و بعد از فرط هیجان نمیتوانستی روسی حرف بزنی  و به فرانسه چیز هایی تند و تند پشت سر هم میگفتی و مرا به خنده وامیداشتی؟؟؟
فرانسوا کدام زن در دیار خودت به حرف های عاشقانه ات لبخند میزند؟
یادت میاید تمام آن لحظه هایی را که من در آغوشت بودم و میگفتی بهشت چیست و من میگفتم جزای نیکوکاران و تو میخندیدی و سرت را درخرمن موهایم پنهان میکردی  و میگفتی بهشت اینجاست پولینا در دستان من؟
بهشت تنم را به کدام برزخ  و دوزخ فروختی؟
فرانسوا خاطرت میاید که از مراسمم سوگواری آناستازیا دختر خوانواده پیتروفسکی که به خاطر مرض نا معلومی مرد باز میگشتیم و در راه به تو گفتم اگر روزی زود تر از تو بمیرم چه میکنی و گفتی دنیا برایم بی تو حکم حبس ابد در سلولی بی مرز را دارد و دستت را به تفنگت کشیدیدی و گفتی مرگ را به حبس ابد ترجیح میدهم!؟
روح یاغی و عاشقت رام شده؟ در کدامین گوشه ی این سلول بی مرز انتظار به سر رسیدن محکومیتت را میکشی عشق من؟
گفتی بی من میمیری نگفتی؟
فرانسوا زنده ای؟

فرانسوا گفتم که نگران خود نیستم نگران پدرم و حتی آینده ی نا معلومم و مهر بی آبرویی ام نیستم تنها نگران توام تو اگر در جبهه ها با گلوله نازی ها نمیری در نبود من میمیری فرانسوا به خاطر خودت هم که شده برگرد!

                                                                                                                                         .                                                                                              میس پولینا الکساندروفنا


پ.ن:تمام مدتی که این نامه را مینوشتم آداجیو از آلبینونی (Adagio / Albinoni) را زندگی میکردم(گوش میدادم) آداجیویی که شاید مثل همه آداجیو ها بود نرم و لطیف ولی باعث شد اشک بریزم  و از عشقم به یک سرباز فرانسوی که ترکم کرده بنویسم. آداجیوی آلبینونی بی شک یکی از فوق العاده ترین شاهکار های عصر طلاییه موسیقی کلاسیک، دوره ی باروک  است !یک ساعت و نیمی که برای فرانسوا نامه مینوشتم این موسیقی بود که با من بود و من را به واقع میس پولینای روس کرده بود!نمیدونم چرا شاید دیوانه شده ام ولی از همین لحظه انتظار جواب فرانسوای موهوم را میکشم!

توهم نوشت:من درخیالم با تو میرقصم فرانسوا نوک پنجه هایم زمین را لمس میکنند و با دستان تو آرام بالا میپرم و وقتی پایین می آیم محکم تر ازهمیشه من را میگیری و در گوشم میخوانی که تا ابد می مانی من با تو بالت میرقصم فرانسوا با همین آهنگ با همین آداجیو!

+ تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 21:27 نويسنده فاطیما |





                                  یحتمل من دیگه اون آدم قبلی نیستم....!


پ.ن:میخواستم یه شعر مناسبتی از میرزاده عشقی (عشقی واقعا!!!) بذارم ولی از اونجا که من دیگه اون آدم قبلی نیستم نمیذارم.

اندوه نوشت:برای روح سیمین و برای روح زن ..چه زیبا گفت ایزد بانو که "زن! كمي فكر كن! وقتي خيلي نرم شدي، همه تو را خم مي كنند. . . ." دلم میخواد مدل گریه کنای شهید شاهنامه   تو سووشون برای سیمین زار بزنم و حتی برای خودم!


+ تاريخ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 16:4 نويسنده فاطیما |
یک نوشته ی شخصی بیش نیست اگر دنبال جایی میگردید که نظر های کارشناسانه بدهید و تحلیل های آن چنانی بکنید کامنت دانیه من قطعا آنجا نیست.

انسان موجوده پیچیده ایست این اسم کتاب یه بابایه که اسمشو یادم نیست.
بعد از آهنگ گرید از بند گادسمک(یه عالمه نعره)،پیانو کنسرتو نامبر4 این جی ماجور مُدِراتو از بتهوون گوش دادم و با جفتشونم در آن واحد به غایت حال کردم یعنی چی آخه؟؟؟؟؟حالا آهنگ بعدی تو پلی لیستم چی بود؟مهوش پریوش از جلال همتی واین باعث شد که اینو بنویسم...
من چرا اینجوریم آخه؟؟؟؟؟

من چرا با عمه کوچیکم راجع به گِل سبزی خوردن و عطر شنبلیله تو کوفته تبریزی حرف میزنم و اونم کلی از هم صحبتی باهام لذت میبره بعدش راجع به اینکه نظریات مارکس مکمل هگل بوده و یا اینکه هر کدوم تو یه فاز دیگه سیر میکردن واسه یه عده آدم علاقه مند سخنرانی میکنم و بعدش هم به تجربیات مهسا از سکس گوش میدم و اونوخت میرم خدا رو واسه یه بچه مسلمون نماز شب خون اثبات میکنم چون به اثبات من نیاز داره تو تاکسی هم وقتی راننده تاکسی میگه خانوم من ما به ریال حقوق میگیریم به دلار خرج میکنیم باهاش موافقت میکنم بعد هم میشینم اون قسمت عشق ممنوع رو که مامانم ندیده رو واسش تعریف میکنم و هنرپیشه بد سریال رو فحش میدم و بهش میگم ان خانوم، بعد که تموم شد میرم میشینم به کتاب خوندن سارتر؟  اونجاست که وقتی جوجه خروس ساسی مانکن میذاره منم باهاش میگم " آهاااا ساسی مانکن پروداکشن " و بعد وقتی دارم میرم از سر کوچه شارژ بخرم به ملینا (!) برقی دختر همسایمون که به چشمای باد کرده و دمپاییام زل زده و میپرسه فاطی کجا؟ میگم دارم با دوست پسرم میرم کنسرت کلاسیک سر کوچه منتظره و بعد میرم تو فاز سلوک و عرفان و ما ز بالاییم و بالا میرویم و حلقه و دوستان سالک و اینا بعدش یه دست فوتبال دستی مشت با بر و بچ میزنم تو پارکینگ مریم اینا و وسطاش هم فحش خوار مادر میدم به توپه که میخوره به آدمکای حریف و نمیره تو دروازه و بعدش با نرمین کردی میرقصم و بعد حس میکنم من باید با یه کهریزک رفته و سختی زندان کشیده ازدواج کنم و نصفه شب تو خاطره نویسی های روزانه ام یه فلسفه ی ت*می از خودم در میارم و براش یه اسم میذارم تو مایه های دگرگونیسمو و قبل خواب تو جام واسه بابا بزرگم فاتحه میخونم بعد تو یکی از شیک ترین رستورانای تهران از گارسون میپرسم آقا دمی گوجه ندارین؟یهو میزنم تو فاز ویسکی این جار و تین لیزی هی اون نت های باحالی که با گیتار برقی میزنه رو با دهنم در میارم و بعد حس میکنم که من یک بار شکست عشقی خوردم ولی بعدش به این نتیجه میرسم که دوبار بوده و بعد هم درباره ی طلاق مارک آنتونی از جنیفر لوپز حرف میزنم  و بعد راجع به اینکه اول مرغ بوده یا تخم مرغ سه ساعت تمام فکر میکنم و تهش میرسم به ماکیاولی و با فریده راجع به عروس ِ خانوم جعفری و اینکه از پسرش سره حرف میزنم  و بلیط کنسرت سنتی بچه هارو رزرو میکنم و باهاشون خیلی حال میکنم و بعد به قیافه ی فِی فِی دوست پسر تایلندی مینا فکر میکنم و میگم بد مالی هم نیستا و راجع به کتاب هایی که نخوندم و فیلمایی که ندیدم اظهار نظر میکنم و بعد میرم تمام کتابای بابابزرگمو میخونم از "اطاعت کورکورانه" خسرو روزبه بگیر تا "فریاد خلق" و  "از خدا پرستی تا خود پرستی" و میزنم تو فاز تمرین چریک آماتور بودن و بعد با خودم میگم آسوس(پسر پسر داییه مامانه دوستم که در سوئد می زی اَد) بازو هاش قد دور کمر منه پس ...استغفرو الله بگذریم... بعدش یه پست راجع به ایران و رگ ناسیونالیستیه باد کرده ام مینویسم و بعد میگم کاش محسن نامجو هنوزم تو خیابون ولیعصر سِتار میزد و کوروش والا رو بی میکروفون فریاد میزد و در نهایت هم به یه نفر میگم دوستت دارم این اتفاقات همشون در من اتفاق می افته من ِ من!

شاید من عامی ترین آدم رو زمینم تنها چیزی که اینو نفی میکنه اینه که یکم عجیب غریبم و آدمای عامی عجیب غریب نیستن ولی من عامی ترین آدم روی زمینم...


تنها چیز هایی که در دنیای کتاب دوست نداشتم رمان ها عاشقانه ی ایرانی بوده اند اون فقط ایرانی هاش و همینطور کتابای مزخرف روانشناسی و در دنیای موسیقی هم اون پاپ های داخلی که از تیغ و رگ و رفتی منو تنها گذاشتی و.. میگن و همه ی آهنگ افکت روی صدای مزخرف خواننده است و بعضی رپ ها ی همینجوری و موسیقی کانتری آمریکایی !اینارم خوندم و گوش دادم ولی دوست نداشتم نه اینکه گوش نداده باشم شاید بیشتر از هزار سبک(اغراق فاحش) کتاب و موزیک رو تجربه کردم و تنها "تنها" چیزایی که دوست نداشتم همین چیز های محدود بوده ....

ریدم به کسی که اینو بخونه بعد بخواد شخصیتم رو تحلیل کنه حالا هرکسی.

پ.ن:بی تربیت شدم میدونم ولی خب بعضی وقتا نمیشه با رعایت اصول تربیتی مغز حرف رو منتقل کرد هرچند اون حرف شر و وری بیش نباشه.

کشف نوشت:من امروز وقتی داشتم با دستمال سنگ های کف اتاقم رو پاک میکردم به یک کشف بزرگ رسیدم ،من وقتی جلوی آینه قدی اتاق رسیدم و پوزیشن خودم رو دیدم فهمیدم که چرا مرد ها با خدمتکارای خونه به زن هاشون خیانت میکنن شما هم اگر یک بار خدمتکار خونتون رو درحال پاک کردن زمین چهار دست و پا میدیدید به این کشف ارزشمند من میرسیدید!
+ تاريخ چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 20:17 نويسنده فاطیما |
این نمایشنامه حاصل هم فکری من و یکی از عزیز ترین دوستانم هست که اصرار داشت ازش نام نبرم،هم فکری ای که کمتر از 3 4 ساعت طول کشید حاصلش شد چیزی که از نظر خودم ارزش خونده شدن رو داره (توجه کنید از نظر خودم...)طرح جلد که روی فایل pdf ضمیمه شده میبینید هم از همون دوسته عزیزه و لطفی که به من داشته و باوری که به قلمم داره!

بزرگترین تشکر هارو نثارش میکنم!

کمدی سقوط در چهار پرده

پ.ن:یک نمونه از متن رو هم در ادامه مطلب گذاشتم برای کسانی که حال دانلود pdf رو ندارند ولی تو ادامه مطلب خبری از طرح جلد و اینا نیست گفته باشم.

اسکارنوشت:اصغر فرهادی دوست دارم...قد همه ی ذوق هایی که وقتی از سینما در میومدیم داشتیم از دیدن یه فیلم خوب...قد همه ذوق هایی که وقتی خرس طلایی گرفتی داشتیم...قد همه ی ذوقایی که وقتی مدونا گفت فِرام ایران اِ سپریشن داشتیم...قد همه داد و بیداد و پریدن بغل همایی که قتی فهمیدیم اسکارو گرفتی کردیم...قد همه غروری که بهمون برگردوندی...قد غم های اعلا تو "شهر زیبا"...قد دیونگی های مژده تو "چهار شنبه سوری"...قد اشکایی که با گوش دادن سانگ "فور الی" ریختیم...قد منگی ای که بعد از"رقص در غبار " داشتیم...قد جدایی نادر از سیمی قدر خود جدایی نادر از سیمین...اینایی که گفتم یعنی خیلی دوست دارم ..به خاطر این همه حس خوبی که تا حالا بهم دادی...مرگ من اگه یه نفر این همه تو زندگیتون بهتون حال بده بهش نمیگین دوست دارم؟؟؟؟یاد کارا بخیر میگفت زن اصغره!


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 16:2 نويسنده فاطیما |
دوش شیخنا ومولانا حبیبتنا فاطیما (مُدَّ ظِله العالی) در خیابان های شهر روان بود و فانوس به دست به هدایت بشر و اصلاحات اجتماعی می اندیشید ولیک نتایج اندیشه هایش زیاد قابل اعتماد نبود چرا که هوا بس ناجوانمردانه سرد بود افکارش منجمد شده بودند،خسته و افسرده قدم از قدم برمیداشت و ازواج(زوج های)جوان را مینگریست که به هم گل و شوکولات و کادوی قرمز و اتسترا** میدادند آنانکه خندان و شادان کله هایش گرم بود و سرما را حس نمیکردند .هوا تاریک شده بود و شیخنا و مولانا به فکر استفاده از یکی تکنولوجی که بدان تاکسی میگفتند نبود چرا که زود به سرمنزلگاه پدر میرسید و این از برایش دلچسب نمینمود مریدانش هم که هریک به گوشه ای مشغول زیدشان بودند و هیچکس یک تبریک خشک و خالی هم برایش نفرستاد و شیخنا که طبع بلندی داشت به دل نگرفت و بخشود ،اما امااااا صدایی در گوشش طنین انداز گشت به سان قاااااااااار قوووووووور قیز قاز قرقورو....وا اسفا این همان صیحه شوم بود صدای هولناک که از دل برمیاید ولی لاجرم بر دل نمینشیند فریاد دستگاه گوارشی بود تهی ...نعره ی جانسوزی بود که خبر میداد از یک هیچ بزرگ شیخ دست به سر گرفت و نالید و فغان درداد که نــــــــــه حالا نه ولی از آنجا که هیچ همیشه پیروز است ادامه یافت و شیخ را به زانو درآورد او که متوحش و دردناک این سو و آن سو مینگریست به سان گنه کاری بود که در پهنه قیامت اسیر گشته نه راه پس دارد نه راه پیش.. به دنبال راه چاره میگشت که بaه ناگه تیر غیب از اونجا*** روانه گشت و به شانه اش اصابت کرد و روی همچو ماهش را به سویی چرخاند آری نور نبود جز سوسوی چراغ نانوایی آنهم بربری!!!!!!!!!
شیخ نعره زنان و پای کوبان به نانوایی حمله برد و دید کسی در صف نیست تعجب ها بر وی وارد آمد و پیشتر رفت در آن لحظه که به علت تهی بودن نانوای از نوع بشر می اندیشید چیزی دید که علت را به او بازگو کرد:بربری خاشخاشی 900 تومان ساده 700 تومان!!!!! و اشکی بر گونه ی یخ زده اش غلتید و با یک جمع و تفریق ساده براورد کرد که پایه حقوق بشر کارگر 350هزار تومان حال اگر وی قصد کند که طعام خود و اهل بیتش در هر روز از 4 بربری تجاوز نکند و به چیز دیگری لب نزند بایست ماهانه 30/804درصد از حقوقش را بابت نان خالی بدهاد .در حال دردی جانگداز بر قلب وی نازل شد اسکناس هزاری را بر کف دستان نانوا نهاد و بربری داغ را برداشت و همانگونه که گازش میزد از نانوایی خارج شد و رحمتو عافیت و فاتحه ای بر پدر مخترع بربری و رژلب و خمیر دندان و کترپیلار و هندزفری و باقی دوستان فرستاد!!!
شیخنا درآن دم به کودکان یتیم و جیب بر کوچه پس کوچه های پاریس میماند با آن کلاه یه وری فرانسوی و دستکش های بی انگشت و دو دانه پالتو ی روی هم پوشیده شده و مانتو ای که از زیرشان برون زده و موهای پریشان و پوتین های بزرگ کت غزلخوان و بربری در دست ذکری بر لب میراند که نبود جز این:

الهُمَ کونوا عَمَلاً لا یَرَوني اَحَدٍ مِن فَکِنا و فامیلِنا و صِدیقاتِنا في هذا الکِسوَتِ و مَعَ هذا البَربَری جانِ اُمِک وانَکَ انتَ الوَهّاب و السَتّار شُکراً لِهذا نِعمَتِک(کانَ البَربَری مَقصودی/ارزانِههُ محبوبی)
بار پروردگارا یه کاری کنی یکی از فک و فامیل و دوستان و آشنایان مارا با این ریخت و قیافه و بربری نبیند جان مادرت. همانا تو بخشاینده و پوشاننده ای شکر میگویم درگاهت را برای این نعمت بزرگ(مقوصودم بود بربری/ولیک ارزانش کن تو که از همه سری)

*نسخه اصلی این سخن به ترکی آذری بوده:آج  توه یاشاماز اما او وقت که بربری اولسا نیه(پس چی از کرامات شیخ ما این است )
**اتسترا همان "و غیره "به زبان انغلیسی(بازم پس چی از کرامات شیخ ما این است )
***به مکان دقیق اونجا در هیچ یک از کتب خطی و تاریخی پیش و پس از اسلام اشاره نشده وگرنه ما مینوشتیم!!!

بعدا نوشت:کترپیلارهامو دزدیدند!!از 7 صبح که دیدم دم در نیستن تا 7 و ربع تو تاکسی بغض داشتم کت های من فقط کفش هام نبودند باهاشون رابطه ی احساسی داشتم کل دیروز از خودم میپرسیدم که من 8 جفت کفش قابل پوشیدن و خوب و سالم دارم چرا اینها باید دزدیده بشن؟؟؟؟؟؟تو این پستم دوبار ازشون نوشته بودم...و الان هم بغض دارم...
+ تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 13:38 نويسنده فاطیما |

ایران این روزها حرف که میزند بی اختیار گریه میکند.ایران همان دختر مکش مرگ مای اکبر است،همان اکبر که در جوانی بچه محل ها اکبر خالدار صدایش میکردند و بعد ها صدیقه را گرفت.آنهم چه گرفتنی از آنجا که صدیقه کشته مرده زیاد داشت و آقایش راحت به اکبر خالدار نمیدادش ناچار فراریش داده بود و حاصل این فرار یک عدد ایران پسر کش شده بود انگار که خداوند منان در آفرینشش هیچ قصوری را جایز ندانسته بود و به غایت تپل(توپ باحال)از آب درآمده بود .لامصب عزب خفه کن بود مناطق گرم و جنوبی اش هوش از سر بنی بشر میربود و شمالش هم دست کمی نداشت ،القصه که سالهای دور که ایران خانم ما به سن 14-15 رسیده بود و به اصطلاح "رسیده بود" شبی نبود که یکی از بچه های محل شب را بی خیالش سحر کند و از همه پدر سوخته تر هم علی زاغی بود پسر چشم آبی و موبور محل که میگفت نسبش به انگلیس ها میرسد و یحتمل زر هم میزد .این علی زاغی ناکس بدجور توی نخ جنوب ایران فرو رفته بود و بیخیالش نمیشد و به هر شامورتی ای بود  ایران را زد و اکبر هم که غیرت درست حسابی نداشت دختره را سپرده بود دست این زاغی فلان فلان نشده که بچه محل ها دور از چشمش روباه صدایش میکردند بس که جنسش خراب بود.یک مدت مدیدی با ایران خانم ما حال عظمی را میبرد و البت ناگفته نماند که یک رقیب تیر هم وجود داشت تحت عنوان حبیب ترکه که بالا تنه پسند بود میگفت هرطور شده این ایران را طوری تور میکند که نفهمد از کجا خورده و همان هم شد.این حبیب ترکه ی قزاق هم جیب مبارک اکبر را پر کرده بود تا میتوانست از ایران ما نوش میگرفت و سر تقسیم اراضی با علی زاقی دعوا داشت ولی آخری ها راضی شده بودند و به نسبت مساوی از شمال و جنوبش کام میجستند(قرارداد 1907) تا اینکه اکبر خالدار فکر شوهر دادن ایران به سرش زد و اولین شوهر هایش الحق بد نبودند ولی از درد رقبا و کشته مرده های ایران یا دق میکردند یا کشته میشدند یا میگذاشتند از محل میرفتند.ایران ما کلی شوهر عوض کرد خوب آمدند بد رفتند بد آمدند بدتر رفتند و این وسط چیزی که به جا ماند یک مشت یتیم گشنه بود که با مادر هرجایی و پدران بی غیرت و بی ثبات رشد دیمی میکردند . ایران تمام آن سال ها گریه نکرد ولی این روزها گریه میکند .شوهر کرده و شوهرش ولش نکرده توله هایش گفتند زن این جبار بشود آخر فکر میکردند تحفه ایست بهتر از بابای قبلیشان ممد رضا خان ولی هیهات !مرتیکه تریاکی ایران را ول نکرد هیچ کرایه اش هم میدهد به اون یارو چشم بادومیه که عوضش جنس بگیرد یا یا به اون یکی همسایه عربه یا همان حبیب ترکه که این روزها بدتر هم شده و پولش را هم حتی نمیدهد.ایران این روزها گریه میکند بچه هایش زجه میزنند.تریاکی عوضی دخترانش را میفروشد و پسرانش را کتک میزند ایران این روزها بیشتر از همیشه گریه میکند ...ایران هرجایی شده و گریه میکند...ماها که بهتر از همه میدانیم گذشه اش را ماها که میدانیم ایران چه بود و چه شد....زیباییش را ندیده ایم ولی خوانده ایم و شنیده ایم.....او اینروزها از درد مرتیکه مافنگی و هرجایی شدندش و زخم بچه هایش گریه میکند...مادر من ایران گریه میکند.....مادرمان ایران خیلی گریه میکند.......  

پ.ن:پست 43 داستان عاشقانه به صورت کاملا اتفاقی 43 تا کامنت دارد خودم هم الان دیدم و کلی حال کردم!!!!

+ تاريخ شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 20:8 نويسنده فاطیما |

تمام عاشقانه هایم را دورن کوله ی خالدارم میریزم همان که زیپ جلو اش در رفته و دوان دوان با لنگ های درازم پله هارا دوتا یکی و بعضا سه تا یکی طی میکنم و در سنگین فلزی را باز میکنم و بعد انگار که از خطر جسته باشم خودم را از پارکینگ به بیرون پرت میکنم .هوای سرد و کثیف و سنگین را قورت میدهم . بعد سراسیمه به شیوه شرکت کنندگان در مسابقات حرفه ای پیاده روی سرم را پایین می اندازم . خیره به کفش هایم قدم های تند و منظم  برمیدارم .چمن ها را هم لگد میکنم .گربه ی چرک و لاغر سر راهم را هم (ناخواسته) میترسانم و بعد خودم را در عرض 54 ثانیه ناقابل به اتوبان میرسانم و عکس جهت ماشین ها به سمت پل هوایی راه میروم. تند میروم. سرم پایین است . دست هایم راهم تا ته جیب هایم فرو کرده ام و به پوتین های مردانه ام نگاه میکنم که شلوارم نصفه نیمه در آن فرو رفته . دور از جان گاو مثل گاو به سمت ماشین هایی که از رو به رو میایند میروم بی آنکه ببینمشان. هر از چند گاهی بوق ممتدی ناچارم میکند سرم را بلند کنم ولی زیاد در این حالت نمیمانم. 201 ثانیه بعد روی اولین پله پل هوایی ام پله ها را دوان دوان و با صدای زیاد بالا میروم و از آن جایی که مردم اینجا بسیار متمدن اند خیالم راحت است که تا ساعت ها کسی این دور و اطراف پیدایش نمیشود. نرده های سرد پل را میگیرم و سرم را مثل کسانی که حالت تهوع بهشان دست داده پایین خم میکنم . با دستانم میله هارا سفت میچسبم چند ثانیه مخلوطی از دود اگزوز و کثافت و اندکی اکسیژن وارد ریه های خرابم میکنم، سرفه هم نمیکنم (مژک های سلول های مجاری تنفسی ام از کار افتاده و حساسیتشان کم شده نسبت به دود و ذرات "معلق".) دستانم را از میله های سرد میکنم (به فتح ک)و به سختی زیپ کوله ام را باز میکنم. دست های لاغرم یخ زده و توان کشیدن زیپ را ندارد سرم را توی کوله میکنم و نفسش میکشم. بوی کاغذ استفاده شده و های بای و عطر کاغذی اشانتون مترو میدهد. کاغذ هایم را نگام میکنم و بعد ته کیفم را  با دستانم میچسبم و تخلیه اش میکنم روی سر ماشین هایی که به سمت شهر زیارتی قم  و یا شاید دیگر شهر های جنوب تهران روانه اند، باد و سوز سرد کاغذ هارا تا خیلی آن طرف تر میبرد و چند تاشان هم روی شیشه ماشین ها میچسبند انگار که بغض داشته باشم چشم هایم خیس میشوند و چانه ام میلرزد ولی خودم بهتر از هرکسی میدانم که تقصیر سرمای استخوان بترکان است .

 فردای آنروز  گزارش میشود که مرد سی و چهار ساله ای زیر پل هوایی نرسیده به ترانسفو در جاده قدیم قم عاشق شد. جزئیات عشق وی به شرح زیر است. او عاشق مادر زن 61 ساله ی سرطانی خود شد که برای شفا گرفتن به قم میبردش این حادثه هنگامی رخ داد که مادر زن مریضش روی صندلی عقب پژو 405 مدل 84 اش خواب بود و او به آرامی رانندگی میکرد که ناگهان برگه ای سرشار از خط خطی های متمادی به شیشه جلوی ماشین میچسبد .وی  برای خلاص شدن از شرش از برف پاک کن کمک میگیرد ولی در واپسین لحظات یه کلمه نحس از آن برگه را میخواند و احساس خطرناک عاشقی میکند .سراسیمه اطراف را مینگرد و معصومیت چشمان بسته ی مادرزن 61 ساله اش دیوانه اش میکند. تمام این اتفاقات در 4و 16 دقیقه عصر سه شنبه رخ میدهد!

بعدا نوشت:یکیشون گفت شاید عصب سمت چپ صورتتو قطع کنه یکیشون گفت شاید یه حفره تو سینوست ایجاد شه یکیشون گفت کار من نیست یکیشون گفت ریسکش بالاست یکیشون گفت باید بری پیش متخصص فک و اینا وآخری گفت من زورمو میزنم اگه شد که شد .نشدم یه روز از صبح میای پیشم فکتو باز میکن(جراحی خفن)درستش میکنم و الان نه عصب سمت چپ صورتم قطع شده نه سینوسم سوراخه نه منفجر شدوم نه نازا شدم نه ایدز گرفتم  ونه آینده نا معلومی پیش رومه فقط یه سوراخ 1 سانتی تو دهنم هست و یه گاز استریل خونی و یک جفت چشم که اندکی خیس شدند از فرط درد.


انفجار نور نوشت:روح منی مقوااااا.....بت شکنی مقواااااااا


+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 17:41 نويسنده فاطیما |

زهرا هیچوقت تجربه نکرده است،لیلا کهنه کار است،علی را ذوق زده میکند،نرگس از آن میترسد،محمد رضا سیگارش را ترجیح میدهد،آیدین بار اول ساعت ها گریه کرد،نگار ذاتا معرکه است،هستی لاف میزند،سیاوش دودره است،برای مانی از هوا واجب تر است،شهرام هرگز ایده آل نبوده،حسام به آن فکر میکند،مرتضی میگوید برایش مهم نیست اما همه میدانند که هست،نازیلا میخواهد بهش فکر نکند اما سخت است،شیرین دست پاچه میشود،شهره زیادی به خودش اطمینان دارد،احسان شاعرانه با آن برخورد میکند،الناز دیوانه وار دوست دارد،ایلیا همیشه میخواهد،آکو ترک کرده،فریبا میداند چه میخواهد،فریده سرخ میشود،امیرحسین بدشانسی آورد،مهرداد به حرف مادرش گوش میدهد،امیر علی کشته مرده آن است،هانیه تکلیفش را روشن کرده،ناهید حرفش را میزند،حسین حضمش نمیکند،میلاد شک دارد،ایرج دوست دارد،سینا موهبت الهی میداندش،علیرضا با حماقت خاصی راجع بش حرف میزند،بیتا موذی است،عاطفه فورا قضیه را میگیرد،نسیم تقاصش را پس میدهد،برای لیلی البته که ساده نیست،مانع پیشرفت وحید شد،هادی در به در دنبالش است،مینا لام تا کام حرف حرف نمیزند،سهیلا آب زیر کاه است،برای نرمین بود و نبودش یکی است،مهسا به طرز عجیبی فوق العاده است،زهرا هیچ وقت تجربه نکرده است.

پ.ن:با تشکر از ولف عزیزم از نوع وندراچک!

پ.ن.ن:جای خالیتون تو چشه کارا و غلومی کاش بازم بنویسید و یا کاش به قول شاباجی کارا مشغول کتابش باشه!

+ تاريخ جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 18:6 نويسنده فاطیما |

راس ساعت 12 سر و کله شان پیدا میشود!گاهی فقط یک نفر میاید اما اکثر اوقات 4 5 نفری در طول شب میایند و میروند. "دیشب از همه شب ها شلوغ تر بود" اول از همه سالوادور آمد دیرتر از همه هم رفت!با توک عصایش به در زد و صدایش را صاف کرد بعد با بزرگترین خنده ی روی زمین وارد شد شروع کرد اسپنیش بلغور کردن که اخم هایم در هم رفت و بعد با انگلیسی لهجه داری گفت تو کی میخواهی اسپانیایی یاد بگیری میس پولینا( این اسم را فیودور رویم گذاشته بود)لبه ی تخت نشست و گفت میبینم که تنهایی دوشیزه!پتویم را کنار زد و دستم را گرفت و بلندم کرد پرده را کنار زد یک دشت بزرگ بود سراسر سورئال گفت با من میرقصی؟گفتم خوابم میآید مستر دالی!گفتم چه خبر گفت ونسان سلام رساند گفت امشب نمیاید و من ناراحت شدم چون میدانم اگر من پانسمان گوشش را عوض نکنم کس دیگری اینکار را نخواهد کرد!سکوت کردیم تا صدای قدم های سنگین محمدعلی به گوش رسید لبخندی بر لبان من و سالوادور نشست! جمالزاده در را باز کرد و وارد اتاق من شد خودم را در آغوشش رها کردم و گفتم دیر کردی سید و بلافاصله فیودور در درگاه در ظاهر شد و جیغ کوتاهی کشیدم و گردنش را فشار دادم و اوهم با لهجه خفن روسی گفت دلم برایت تنگ شده بود میس پولینا!نفر بعد کسی نبود جز نیما با سرفه ی سنگینی وارد شد و اول از همه دست محمدعلی را فشرد سپس سمت من آمد و دستش را بوسیدم و احوال م.امید را جویا شدم  گفت دربهشت هم از زمستان میگوید این مهدی! بعد گفتم در راه کسی را ندیدی؟ گفت به گمانم جروم دیوید سالینجر هم بعد مدت ها کنج بهشت نشینی هوس شب نشینی به سرش زده آسته آسته به این سو روانه بود!اندکی بعد حکیم عمر خیام در را باز کرد و گفت برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم زان پیش که از زمانه تابی بخوریم!تعظیمی سویش کردم و گفتم یا شیخ منت به سر ما گذاشتید گفت این اجنبی هایی که هر شب میایند اینجا مجابم کردند! سالینجر هم رسید و بی حوصله کرنشی به جمع کرد گفت این مرتیکه آرژانتینی هم پایه ثابت این جمع است؟گفتم کدام مرتیکه گفت همین بابا چه گوارا!گفتم ارنستو؟آری گاهی سر میزند!گفت چه خوب !(من هیچ وقت رفتارش را درک نکردم )!

من دیشب با پیرمرد هایم تا پاسی از شب مشغول بودم  و  نیمه های شب بود که ارنستو هم رسید و راهش ندادم تا اینکه خاک لباسش را بیرون از در تکاند و وارد شد و خاکستر های سیگار برگ کوبایی اش را همه جا میریخت و با چکمه روی تخت راه میرفت آخری ها ماکیاولی هم آمد و از اول تا آخر صمم بکم نشست (شاید از لهجه ایتالیاییش خجالت میکشید) و چیزی هم نخورد حتی، ولی پیر مردها بسیار سروصدا به پا کردند از همه چیز سخن گفتیم از قصر سالوادور در بهشت و همسایگی اش با خیام که تا صبح پارتی میکند و خواب از سرشان ربوده و میدان ظهیرالدوله  جنت اعلا و بچه های با صفایش و موج ادبیات آوانگارد اوژن یونسکو و آلبر که در بهشت هم دست ازین جنگولک بازی هایشان برنداشتند و فریدون فرخزاد که دیشب کنسرت داشت و فرانتس کافکا که با حشرات سر و کله میزند و بتهوون که گوش هایش میشنود ولی حوصله پیانو اش را ندارد خلاصه از همه جا گفتیم و سالینجر هم با لحن غر و غروی همیشگی زیرلب گفت مگر این داریوش مهرجویی گذرش به این طرف ها نیافتد گفتم چرا؟ گفت: حرومزاده بی اجازه از اثر من فیلم میسازه یکی نیست بگه اگه قرار بود به کسی اجازه بدم به این فیلمسازایی  میدادم که صبح تا شب پی اجازه دنبالم میدوییدن گه مغز،هوی ارنستو سیگار نداری؟ ایرانی های جمع سرشان را پایین انداختند و سالوادور برای عوض کردن بحث مرا بلند کرد و گفت میس پولینا امشب باید برقصد با سالسا چطوری و نیما گفت تازه بحث گرم شده آقای دالی سالسا باشه واسه وقت دیگه !ارنستو ازفیدل کاسترو  گفت و اینکه چقدر حرصش را  در میاورد و حکیم عمر از محمد علی به خاطر معصومه شیرازی تشکر کرد و من نیما را بوسیدم  و لبانم را به گوش فیودور داستایوفسکی چسباندم و گفتم تو را باید مینداختند زمهریر هوای بهشت برایت زیادی گرم است فیودور!سالوادور دالی گفت بهشت بر روس جماعت واجب است به خصوص اگر نویسنده هم باشند میس پولینا و خیام خندید و محمد علی ادامه سیگار سالینجر را کشید و فیودور جامش را به سلامتی همه بچه هایی که نیستند بالا برد و همه گفتیم نوش!

پیرمرد ها یکی یکی خداحافظی کردند و من گونه شان را بوسیدم و از دم در راهیشان کردم به مقصد بهشت سالوادور آخرین نفر بود مرا در رخت خواب گذاشت و پتویم را تا زیر چانه بالا کشیدو با همان انگلیسی لهجه دار گفت شب سردیست میس پولینا پتویت را کنار نزن و زبری سبیل هایش گونه ام را قلقلک داد و وقتی سالوادور در را بست خدا از پنجره تو آمد و یواشکی در بستر سردو نمناکم خزید!من دیشب تا صبح در آغوش خدا بودم!"دیشب از همه شب ها شلوغ تر بود"!

صبح همه چیز یادم بود ولی میدانستم بازهم در خیال های فراباورم غلط زده ام و حتی خاکستر سیگار ارنستو را هم دیدم و ایمان نیاوردم به ضیافت های شبانه ای که در اتاق 12 متری ام در جریان است!

پ.ن:پیرمرد ها خودشان میایند بدون هیچ دعوت و عنایت خاصی از سوی من حتی من هرگز از سالوادور دالی نخواستم که زودتر از بقیه بیاید یا بیشتر از همه بماند!از سالوادور بهتر خیلی وجود دارد در این بهشت با وسعت و مالیخولیای شدید من!

پ.ن.ن:خارج از هرگونه تعصب بخوانید!این ها بت های زندگیم نیستند تنها کسانی اند که دیشب به دیدنم آمدند!"دیشب از همه شب ها شلوغ تر بود!"

پ.ن.ن.ن:در ابتدا اسم این نوشته "دیشب از همه شب ها شلوغ تر بود" بود!

پ.ن.ن.ن.ن:خاتون مرا بخوانید!(دوستان هی گفتن خاتون تویی باید بگم خاتون هفت قلعه دوستمه خواستم بخونیدش همین من خاتون نیستم)

                                                                                                    میس پولینا الکساندرو فنا

+ تاريخ جمعه سی ام دی 1390ساعت 12:8 نويسنده فاطیما |

بیست بار فندکش که مثل پیراهن بازیکنان بارسا آبی اناری است و یک  اف سی بی زرد رویش حک شده را روشن میکند و هربار فقط گاز بیرون میاید فندک پلاستیکی بیخاصیت را پرت میکند روی میزو با سیگار خاموش گوشه لبش حرف میزند و ضمن حرف زدن حواسش به سیگار وینستون نخی 200 تومنی اش هم هست که مباد روی زمین بیفتد و خاکی شود!

_بت گفته بودم یه خروس داشتم چهل تاج کله سحری میخوند مو به تن آدم سیخ میکرد بهش عجیب عادت کرده بودم  تا اینکه یه روز نمیدونم کدوم  حرومزاده  ای باش ور رفت یه ادایی سرش در اورد که وقت و بی وقت میخوند صب میخوند ظهر میخوند نصفه شبا ،نصف شبا قیامت میکرد تا صبح میخوند میدونم یه کاریش کرده بودن که اون ریختی شده بود روزا کمتر میخوند کلبعلی هم خونه نبود بابای خدا بیامرزمو میگم دم غروب میومد خونه. تو کارخونه ذوب مس کار میکرد شب میرسید خونه سرشو میذاشت زمین بخوابه خروسه شروع میکرد خوندن یه روز طاقتش طاق شد گفت ایندفه این خروس انس منست نصفه شبی خواب منو نصفه کنه  مادر گلوشو با تیزی وصلت میدم دو سه شب همین طور بیدار موندم نوکشو با انگشت میگرفتم نخونه تا اینکه آقاننه عمه ناتنی بابام به دادم رسید گفت اگه ماتحتشو با روغنی چیزی چرب کنم دیگه نمیخونه میگفت خروس جماعت واسه خوندن باد تو غبغب میندازه و اونوخ میخونه اگه ماتحتش چرب باشه باد تو سینش از ماتحتش فِسی خالی میشه و خلاصه به تجویز آقاننه سه شب باسن خروس چهل تاج خوشگلمو وازلین مال کردم و شب چهارم یادم رفت ولی خروسمم یادش رف بخونه یا که نه اصن یادش بود ولی از مرغا خجالت میکشید که هر شب جای چهچه قشنگش باد ماتحت کادو پیچ میکرد بهشون میداد خروسم بعد چل روز ملول  شد خروسم دق کرد خروسم مرد بیچاره از نخوندن!(دستش رو ریشای تازه درامده اش و چروکای خیلی عمیق کنار لبش حرکت داد و سیگارش را از جایی که به لبش وصل بود برداشت و تو دستش گرفت و نگاهش کرد)

_حکایت یارانه های ما حکایت همون وازلینه تا میخواد صدامون دراد ماتحتمون رو با وازلین چرب میکنن من  میترسم از اون روز چهارم که دیگه ماتحتمون رو چرب نکنن و مام یادمون بره که میتونستیم فریاد بکشیم میترسم از اون روز از اون بی فریادی عجیب میترسم!

چیزی نگفتم چیزی نداشتم که بگویم کمی با لاک انگشت کوچکم که از چهارچوب ناخن ام بیرون زده بود ور رفتم و با ناخن انگشت اشاره ام کندمش و همانطور که سرم پایین بود فندک فلزی ام که  در انبوه وسایل کیفم گم شده بود را پیدا کردم و روشنش کردم و جلوی سیگارش که دوباره گوشه لبش بود گرفتم و هر دو آه کشیدم ولی نفس او هنوز دود آتش حرف هایش را داشت!

اینم از خودنگاره من به دعوت دوستان این بازی سلف پرتره رو درش شرکت کردم که از وبلاگ توکا شروع شد این ها اشیا مورد علاقه من هستن که عکسشون رو گرفتم و این عکس سلف پرتره منه!

بنده هم از تمام دوستان دعوت میکنم که شرکت کنند و یک سلف پرتره مخلوط با طبیعت بیجان از خودشون به جا بذارن!

من به ترتیب از بالا راست:یک چاقو که دستش رو بابابزرگم خودش تراشیده_رواننویس فابرکاستل0.7_خودنویس نمیدونم چی چی که جوهرش تموم شده_رواننویس0.5 پینبال_دیلی نوشت های فاطیما کمالی انتشارات چهارپا (آخراشه باس یکی دیگه بردارم)_عینک بابا بزرگم_کارت عضویت انجمن مخترعین ایران که درشو گل بگیرن ایشالا(کارت شناسایی جمع و جوریه همیشه باهامه)_پیپ بابام که از وقتی ترک کرده من بلندش کردم_ یک عدد انگشتر با سنگ سرمه ای که دزدیه_عکس بابا بزرگم_بیگانه آلبر کامو به نمایندگی از همه کتابام_ موبایل قزمیتم که اس ام اس دادن باش خیلی راحته_ فلش مموری اچ پی با آویزش_ خودکار پارکر(عاشقشم اصن)_ساعت جیبی بابابزرگم_رژ لب قرمز مدا_ دفتری که توش یه چیزی مینوسم تحت عنوان "حکایت بدانجا رسید که..." پرتره جین هبوترن روشه_یک تکه چوب که بوی خوبی داره ولی شانس نمیاره_سنگ یشم آویز گردنبند حسنک بم داده_ کارت مترو که رنگ و روش پریده_تمبر محمد رضا شاه_گوله ژسه بازم کار دست حسنکه_ عروسک گوسفند نق نقو ئه شاون د شیب(به نمایندگی از یه نفر)_پاک کن فابر کاستل-گوشواره های چش نظر دار_لاک زرشکی!


+ تاريخ جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 0:25 نويسنده فاطیما |

پیر ما گفت:خطا در قلم صنع نرفت

آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد(حافظ)

خالق اف تکیه به عرش کبریایی اش زده بود و همه ی بر و بچ هم در جای جای کاخ جلوس کرده بودند از جبرائیل پاشا بگیر تاا میکائیل افندی و ملا عزائیل و شیخ احمد جنت اوغلی  و اسرافیل بیک و حتی موسیو ابلیس. حوریان مکش مرگ ما وغلمان های بادی بیلدینگ رفته هم در کاخ می پلیکدند و به خالق اف و بچه ها شراب ناب و فاکهه اعلا میدادند .چندی از حوریانی که وصفشان کردیم هم عهده دار جمع کردن و پخش کردن ژتون و کارت بلک جک،و چیدن مهره های تخته بودند.از صبح 5 دست تخته زده بودند که 4 دورش را خالق اف برده بود که سه دورش مارس بود و درمجموع میکند 7 دور برد و آن یک دست هم که ملا عزرائیل برد به خاط آوانس تابلوی خالق اف بود که تقلبش را ندید گرفت،6 دست هم بلک جک زده بودند که آن هم به همین ترتیب بود در مجموع حوصله ی خالق اف عجیب سر رفته بود.

 یک ساعتی بود که کسی چیزی نمی گفت و تنها صدای کفش های پاشنه دار حوریان و تلق تلق برخورد ظرف ها به گوش می رسید که خالق اف سکوت را شکست و ابتدا با صدای آرام شروع به گفتن چیزهایی زیر لب کرد:کارش هفت روز ناقابل است روز هفتم هم یک ورژن اش را خلق میکنیم (رفته رفته صدایش بالا میرفت)به او میگوییم که شعور دارد و سرکارش میگذاریم خودمان هم از این بالا نگاه میکنیم و های های میخندیم(تقریبا داد میکشید) حوصلمان هم سر جایش میاید هر کدام از شمارا هم عهده دار یکی از کارهایشان میکنیم از این بیکاری خلاص شوید مثلا تو جبرائیل پاشا تو با بعضی از آنها، فقط بعضی که ما میگوییم از طرف ما حرف میزنی قضیه خیلی  مرموز و باحال میشود.هوی ملا عزرائیل تو جانی که بهشان میدهیم پس میگیری (عزرائیل بنای غرغر میگذارد) خیلی هم خفن و باحال است پستت غر نزن ملا.میکائیل افندی تو راپورتشان را به صورت مکتوب به سمع و نظر ما میرسانی در یک کلام آنتنی.یا شیخ جنت اوغلی مایه مزاحشان میشوی حرصشان میدهی و سالهای سال همراهشانی(لبخندی بر لبان شیخ مینشیند و چروک کنار چشمانش عمیق تر میشود)خوشحالم که پستت را دوست داری عزیزم.اسرافیل بیک با حال قهر گفت: پس من چی؟خالق اف کمی فکر کرد و گفت:تو برو جلو بوق بزن!اسرافیل به حالت قهر لبانش را جمع کردوخالق اف گفت:مزاح نکردیم اسرافیل بیک تو بوق قیامت را بزن آنهم دوبااار!

و بدین ترتیب همه بچه ها طبق عادتی که به جان نثاری و پاچه خواری داشتند بنای به به و چه چه گذاشتند و به فکر وایده خلاقانه خالق اف احسنت و آفرین گفتند غیر از موسیو ابلیس که فرنگ رفته و دنیا دیده بود عاقبتش را پیش بینی میکرد ولی در نهایت سخنانش به مزاج خالق اف خوش نیامد و رانده شد .خالق اف در آخر به او گفت:هوی اگر راست میگویی یه کاری کن مخلوقان ما حرف مارا گوش نکنند و از این حرفا! موسیو شیطان  هم سری تکان داد و رفت!

ملا عزرائیل گفت خاطرتان را مکدر نکنید ایشان هیچ غلطی نمیتواند بکند و با بشکن او حوریان با قر به وسط کاخ آمدند جملگی آغاز آفرینش بزرگ خالق اف را جشن گرفتند!

"و خدا همچنان در عرش  کبریاییش نشسته و های های به ما میخندد"

پ.ن:این جمله آخر را به یکی از دوستانم گفتم وقتی به شدت گریه میکرد ولی او نفهمید من از چه سخن میگویم آنگاه فکر این نوشته به سرم زد با تشکز از صادق عزیزم از نوع هدایتش!

+ تاريخ جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 10:59 نويسنده فاطیما |

بعد از مدت ها دلم غذا میخواست رفتم سر گاز دیدم یکم برنج یخ زده از ظهر مونده با روغن ماسیده و چند تا تیکه مرغ درب و داغون(به جهت استعمال دیگر اعضای خانواده)و دو سه تا دونه سیب زمینی (از اون غذا ها که من دوست دارم سرد و آش و لاش)یه قاشق ورداشتم و تکیه دادم به گاز طبق عادت معهود یه پامو دادم بالا عین فلامینگو(در این حالت خاص بنده کف پای راستم رو کمی بالاتر از زانوی پای چپم میذارم و از پشت، کمر به پایینم  به شکل پی لاتین درمیاد)بگذریم داشتم دلی از عزا در میاوردم که سر و کلش پیدا شد دید من دارم خیلی با اشتها میخورم کرمش گرفت:آبجـــــی(ایه آبجی روخیلی باحال  میکشه ) تاحالا شده سرما بخوری بعد خلطت خونی بشه؟ اولش دوزاریم نیفتاد یه اه گفتم دیدم نیشش باز شد بعد فهمیدم هدف شومش چیه گفتم آره آره چطور مگه؟؟ گفت هیچی همینجوری!دویید رفت بعد دو دقیقه دیدم داره به حالت یورتمه میاد گفت :وقتی اسهال میگیری چی؟تا حالا شده اسهال خونی بکنی؟ با دهن پر گفتم:اممم... نه یادم نمیاد!دقت کرده بودی وقتی مرغ میمونه سرد میشه خوشمزه تر میشه؟ گفت: الان از این چیزایی که بهت گفتم حالت بهم نمیخوره یعنی؟ با حالت تهوع نهان و چهره ای بشاش گفتم:نـــــــه باید بخوره؟ من در حال عادی یک پنجم اون غذارم نمیتونستم بخورم ولی برای کم کردن روی این نصفه آدم و محقق نشدن نقشه های شیطانیش نصف بیشترش رو خورده بودم گفت:دروغ میگی! گفتم:نه! گفت :چرا میگی! گفتم اگه حالم بهم میخورد که الان نمیتونستم بخورم! حرصش درومده بود گفت:الان آروغ میزنم نتونی بخوری! گفتم:تا تهش میخورم! یهو یه آروغ گنده زد! من تا تهش خوردم و بهش گفتم به منم یاد میدی آروغ گنده بزنم ؟؟؟؟ یکم نگام کرد از فرط حرص گریش گرفت!بعد گفت همه مرغای سردی که گفتی خوشمزه تره رو خوردی گفتم اوهوم بیشتر حرصش گرفت!

نتیجه اخلاقی:مردم آزاری همیشه نتیجه منفی نداره و بد نیست گاهی نتیجه عکس میده و اینکه اگه آدم همه چیز رو حتی کرم ریختن های معصومانه و حرف های چندش آور برادر کوچیکش رو به نداشتش دایورت کنه خیلی حال میده و حتما همیشه نتیجه مثبت داره!(ن.ک:آخرین فلسفه فاطیماییستی)

پ.ن:یکم مرغ سالم و پخته تو یخچال بود دادم خورد، انقدرام یزید نیستم هرچند حالش بهم خورد و گفت خیلی بد سلیقه ام و هیچیم حتی غذا خوردنم مث آدمیزاد نیست!

بعدا نوشت:کارامازوف رو بستن و حرص منی که حرص ملتی رو درمیارم در آوردن دلم میخواد کلی فحش اف دار و با صدای بلند داد بزنم!شعری که ادامه مطلب گذاشتم از اسماعیل سالاری عزیزمه که برای مقام عظما سروده ولی به تمام دلهایی که برای آزادی این مرز و بوم می تپند تقدیم کرده! 


ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 17:6 نويسنده فاطیما |

وارد اتاق خوابی که میشوی دو تخت خواب یک نفره و یک تلوزیون 21 اینچ پاناسونیک تنها وسایل آن هستند که به چشم میایند و یک دختر ژولیده با چشمانی ورقلمبیده و یک عدد شلوارک گشاد طوسی و 2 راس ساق پای لاغر که از توی شلوارک کهنه بیرون زده و یک تاپی که یکروز سفید بوده و الان به رنگ دوده است با بازو های لاغر و سینه های چروکیده جلوی تلوزیون پاناسونیک چهار زانو نشسته به قدری نزدیک به تلوزیون است که برای دیدن آن ناچار گردنش را کلی به عقب خم کرده و انگار که مسخ شده باشد با دو دستش مچ پاهای لاغرش راچسبیده و به سخنان رهبر فرزانه اش گوش فرا میدهد و یک کاسه که انگار تویش پر از کشمش سیاه(پلویی) است کنارش قرار دارد و او هر از گاهی  یک دانه بر میدارد و در دهان میگذارد دختر هرگز نمیفهمد که آنچه میخورد ساس تخت خواب است نه کشمش سیاه!

پ.ن:این نوشته خیلی برام ارزشمنده خواهشا بفهمیدش خواهشا!

+ تاريخ پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 13:24 نويسنده فاطیما |
نازیلا برام نوشت:چای آشغالو باهم میخوریم!

طریقی نوشت:من دارم میمیرم حلالم کن!

احسان نوشت: سبزی بهار/حرکت زلال جویبار/پچ پچ نسیم/پیش گوش های کوهسار/مال تو !

در رویایم برای تو شعر گفتم  ولی به زودی گمم میکنی!

مینا نوشت:امروز خوب نبودم تو خوبم کردی مرسی که انقدر خوبی!

و او نوشت:وااااااااااااااای ماهو ببین!*

من میخواستم

نازیلا را در آغوش بکشم و بگویم چای آشغالو باهم میخوریم،دست طریقی را بگیرم و بگویم نمیمیری، به چشمان احسان نگاه کنم و بگویم ماه های آخری ماه های سرد/ ماه های آذری ماه های درد مال من، به مینا لبخند بزنم و بگویم ایضا"!

.

.

.

و او.......چه کنم که حتی در چشم هایش هم نمیتوانم نگاه کنم من میخواستم به او بگویم چشمانت را ببند و نگاهش کنم و وقتی گفت چه میکنی بگویم ماه رو میبینم!

اما.....

من نوشتم:آره چای سرد رو باهم میخوریم!

:نترس به این زودیا نمیمیری!

:ما ها ی آخری ماه های درد مال من!شب خوش!

:ایضا"!

و

:پیداش نمیکنم انگار تو آسمون نیست!

(لعنت به این تکنولوژی)

پ.ن:چقدر شوکولات ام اند ام و راننده تاکسی هایی که صبح کله سحر محسن نامجو میذارن و آقای دکتر بخشوده و خیلی چیزای دیگه رو دوست دارم!

پ.ن2:در راستای داشتن لبهایی همواره خندان لازم دیم که این خبر جانگداز را به هم میهنان عزیزم گزارش کنم که ساعت 3 بامداد امروز کودک درون آیت الله جنتی  پس از هفته ها در بیمارستان بستری بودن بر اثر کهولت سن درگذشت روحش شاد یادش گرامی!

توضیحات*:آنشب ماه به طرز عجیبی در اواخر ماه قمری قرص کامل و نارنجی رنگ بوده و اوشون از دیدنش تعجب کردند!

توضیحات:(همه ی دیالوگ ها در یک شب اتفاق افتاد)

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 23:56 نويسنده فاطیما |
به قول چه گوارا شاد بودن تنها انتقامی است که میشود از زندگی گرفت و من به تازگی به عمق صحت این مسئله پی برده ام و نظر به اینکه ما متاسفانه در مملکی که در جهان تحت عنوان جمهوری اسلامی ایران شناخته میشود می زی ایم شاد بودن به یکی از نکات دست نایافتنی زندگی مان بدل گشته است!

یکی از سیاست های این نظام دیکتاتوری اشاعه این باور است که شادی حرام و قبیح است و غم و غصه پسندیده و جایز، به طوری که اگر مشتی جوان در جایی جمع شوند و شادی کنند و لبخند هم بر  لب داشته باشند بی شک مرتکب فعل حرامی شده اند ولی اگر همان مشتی جوان تو سر خود بزنند و گریه کنند اجرشان با خداست!

برای مثال اگر شما و بچه ها در یک بعد از ظهر تابستانی به پارک بروید و آب بازی کنید جاسوس، احمق ، فتنه گر، مزدورعوامل بیگانه و در نهایت خیلی خاک تو سرید ولی اگر در یک شب دل انگیز پاییزی به مهدیه تهران بروید و حدادیان عر بزند و شما لخت شوید و توی سر خود بزنید سرباز امام زمانید!

شما باید در هر حال غمگین باشید چرا که این حکومت اینگونه تسلط بشتری روی افکار شما دارد از سوی دیگر اگر معترضید و فکر میکنید که دارد به شما ظلم میشود بازهم افسرده اید چرا که از وضع موجود ناراضی هستید و اگر صدایتان دربیاید جایتان در اعماق کهریزک است و انتم فیها خالدون!

اما حرف من این است حالا که آقایان از مشتی جوان خرسند تا این اندازه در هراسند و از یک روشنفکر و مصلح اجتماعی افسرده هم کاری بر نمیآید بیایید انقدر سرخوش و خوشحال باشیم که چشمشان در بیاید و تا فیها خالدونشان بسوزد بیایید تمام افسردگی ها و ناکامی هایمان را به یه جایی دایورت کنیم (اگر هم مونث اید به نداشته تان دیورت کنید حالش هم بیشتر است )بیایید بلند بلند بخندیم بیایید پیج جوک جنتی را لایک بزنیم بیایید هی جوک بگوییم و اول همه حرف هامان یک"ایشالا هر وقت حکومت عوض شه..." بگذاریم بیایید از دونقطه دی  بیشتر استفاده کنیم بیایید خوش بین باشیم!

به خداوندیه خدا که نتیجه اش بیشتر خواهد بود از غم و غصه و گوشه عزلت گزیدنی که در انتها فقط روحمان را تخریب و در اوج جوانی پیرمان میکند ،به جان مادرم نتیجه اش بهتر خواهد بود به خداااا!

"بیایید قهقهه بزنیم"

پ.ن:در ضمن خودم میدانم که فضای این پست با قبلی زمین تا آسمان مغایر است و قبلی غم بود این یکی خرسندانه!اما باید به این نکته که پست قبلی شخصی و این یکی اجتماعی است و ایندو هیچ ربطی بهم ندارن و اینکه الان ۸ روز گذشته و آدم مگه نمیتواند در ۸ روز فاز عوض کند هم توجه کنیم مگه نه؟

+ تاريخ جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 17:45 نويسنده فاطیما |
شیرآب رو باز میکنم میشینم زیرش نفر قبلی شیر رو دوش بسته و به همین جهت یهو کلی قطره آب سرد میریزه روم و مور مورم مشه پاهامو جمع میکنم تو بغلم و فشارشون میدم  اصلا مهم نیست که انواع و اقسام مرض هارو بگیرم دلم میخواد همینجا تا ابد بشینم روی کاشی های سرد و آب بریزه روم.یواش یواش گرم میشه و از  من که رد میشه میره توی یه سوراخ،آب چرخ میخوره و چرخ میخوره تا اینکه فرو میره تو زمین.چشم هامو میبندم ،چرخ میخورم ،چرخ میخورم!

صدا میپیچه تو مغزم:تاب تاب عباسی خدا منو نندازی هاهاهاهاهاه خدا منو نندازی (طنین جیغ بچه ها میپیچه تو سرم)فاطمه فاطمه محکم بشین هووووو هوووو خیلی تنده نه؟سرت داره گیج میره؟ پیاده شو دیگه نوبت منه خاله خاله خاله اسدی فاطمه از چرخ و فلک پیاده نمیشه نوبت مائه بهش بگین پیاده شه!فاطمه از چرخ و فلک پیاده شو برو تاب تاب عباسی تاااااب تااااب عبااااااااااااااسی تااااب تاب عباااسی.......

چشم هامو باز میکنم آب میچرخه و من هنوز سردمه!دست هامو نگاه میکنم دستبندمو باز نکردم درش میارم میگیرمش تو دستم اب میریزه روش  و شبیه اشکای کسی که بهم دادتش میشه.چشمامو میبندم هنوزم صداش یادمه!

دلم میخواد پرتش کنم تو سوراخ احساس گناه میکنم. به مریم گفته بود نمی دونم چراا هنوز هم حس میکنم نمیتونم  به هیچکس دیگه فکر کنم  و روحم داغون تر از این حرفاس حوصله شکست ندارم یادمه وقتی مریم داشت اینارو از زبونش واسم تعریف میکرد لرز گرفته بودم پسرک بیچاره بعد دو سال هنوز هم ....زهرا همون اول گفت بچس ولی من خر..همون مدت کم هم انقدر تو روحیه اش تاثیر گذاشته بود... مرگ بر من!

سرم رو میذارم رو کاشی ها موهام قاطیه آب ها میشن و میچرخن آب موهامو با خودش میبره بازهم خاطره.چشمامو میبندم:   دی دی لی دلا لا لا لا لیدی لی للالای لیدی للی هوووو هووو هووو هوهوهوهوهوووووو هو هو هوهو زلــــــــف بر باد مده تا ندهی بر باااادم نــــــاز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم....                                                                                                                               _فاطیما کلتو بکن تو ماشین میزنه بهت کلتو میکنه هاااااا.....                                                           _نه خیالت راحت به این زودیا از دستم راحت نمیشی......                                                              می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر....                                                                                _سینا گم شدیم نه؟؟                                                                                                                                             _نه نشدیم!                                                                                                                                        _چرا شدیم الان پنجمین باره از اینجا رد میشیم این ینی گم شدیم!                                              _بیخیال غصه نخور پیدا میشیم پیدا میشیم.پیدا میشیم....                                                                                                                                     تو فعلا زلف بر باد مده به این کارا کاری نداشته باش...

سرم رو از رو کاشی ها بر میدارم چشمامو باز میکنم سعی میکنم پاشم سرم گیج میره دستمو میگیرم به دیوار شامپو رو بر میدارم میریزم رو موهام!کفها میریزن رو زمین چرخ میخورن میرن تو سوراخ دلم میخواد همه خاطره هام مثل این کف ها از لای موهام برین پایین و برن توی یه سوراخ سیاه!                                                                                                                                     دلم میخواد آلزایمر بگیرم دلم میخواد هیچی یادم نیاد دلم میخواد چشامو ببندم و وقتی باز کردم ببینم توی یه شهر شولوغم و حتی اسم خودمم یادم نمیاد واز خاطره های نمناکم خبری نیست و دستم تو دست کسیه که نمیدونم کیه فقط میدونم باید سرمو بگیرم بالا تا ببینمش و عمیقه مثل یه اقیانوس عمود !

پ.ن:لال مونی گرفتم گلوم باد کرده هیچی ازش رد نمیشه شدم مثل یه پاکت خالی ساندیس که هزار نفر از روش رد شدن و 3 نفر هم نی زدن توش شیره جونشو مکیدن هیشکیم به فکر این نیست که از زمین برش داره لااقل باهاش ساک دستی درست کنه! (سه تا آمپول زدم که به شتر ماده میزدی رم میکرد ولی من هیچی نگفتم بغضم نکردم)

+ تاريخ پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 13:11 نويسنده فاطیما |
موج می آید!

چقدر دریایت مواج است امشب محبوب من!

بالا و پایین میروم در تو!

ناگه مرا در خود فرو میبری و آهسته در گوشم نجوا میکنی:

خاکستری رنگ تو نیست!

و من هیچ میشوم!

انگار دستت گوشت و پوستم را رد کرده و اکنون در روح من است!

انگار انگشت اشاره ات را در روحم کرده ای و هم میزنی!

و آنگاه که انگشتت را بیرون میکشی سر گیجه میگیرم !

و گم میشوم!

در آشوب روحم و در دریای وجودت!

وقتی به خود می آیم میبینم همه جا سفید است همه ی آدم های دور و برم سفیدند،سفید تا بی نهایت با رگه های نور!

پس از انقلاب نوشت:مدت ها بود میدونستم دیگه هیچ چیز خاکستری نیست و همه جا پر از نوره یه نوره سفید فقط منتظر یه حادثه و بهونه بودم که دیگه خاکستری نباشم ( دست تو اون بهونه رو به من داد)تا بی نهایت مدیون توام اقیانوس عمود من!

پس از انقلاب نوشت2:از کلیه دوستان گرامی خواهشمند است اسم وبلاگ بنده رو در پیوند های وبلاگشان به نام جدیدمان تغییر دهند!

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 17:24 نويسنده فاطیما |